X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1396 @ 15:32

سه شنبه

قبل تر ها سه شنبه روز مورد علاقه من بود اما هر هفته سه شنبه که میشه حالم به طرز بدی خراب میشه.

دو ماه پیش سه شنبه از کلاس داشتم بر می گشتم که خاهرم زنگ زد آبجی کوچیکه حالش بد شده داریم می بریمش دکتر.

اونقدر این خیابونا رو توی شلوغی انتخابات قدم زدم که خسته شدم. سوار ماشین که بودم گوشیمو نگاه کردم که میس کال مادرمو دیدم. قلبم از ترس داشت وای میستاد. سریع خودمو خونه رسوندم. دیدم عزیزکم رو دارن میبرن بیمارستان و از اون روز به بعد دیگه خونه نیومد.

زمان هر چی بیشتر میگذره این درد بیشتر منو آزار میده. این روز ها هر مرگی ناراحتم می کنه خصوصن اگه جوون باشه. مرگ هم جز قوانین زندگیه اما برای بعضی ها که معصومند زود و  به ناگاه اتفاق می افته و آدمی رو حیران می کنه.

تا چندماه پیش مدام در مورد مرگ فکر می کردم البته پذیرش مرگ خودم. من آدم وابسته ای به دنیا و متعلقاتش نیستم اما دوست دارم تا هستم از حداقل امکانات و موجودی هاش لذت ببرم و استفاده کنم. وقتی این اتفاق افتاد مرگ رو بیشتر از اون چیزی که تصور می کردم به خودم نزدیکتر می بینم. با خدا عهدی داشتم که پیشمرگ عزیزانم باشم اما باهام بد عهدی کرد. نمی دونم چرا؟؟؟؟؟