X
تبلیغات
زولا

درد بیعاری

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:25

30 دی 95 بود. دم ظهری خبر آتش سوزی پلاسکو رو شنیدم. ساختمانی که تا اون روز اسمی ازش نمی دونستم. ساختمونی که کلی آدم زحمتکش توش کار می کردن و چرخ زندگی و مملکت رو می چرخوندند. تا عصر خبر دادن کلی آتش نشان هم وارد ساختمان شدن که اثری ازشون نیست و من هر لحظه بغض می کردم و اشکهایی که سرازیر می شدند. به معجزه ایمان داشتم و هر لحظه از ته دل دعا می کردم هر کی توی اون ساختمون هست به سلامت برگرده. خیلی امیدوار بودم، خیلی.

پیکر عزیزانمون که پیدا شد تا یکهفته حالم بد بود. ازین دست اتفاقات توی این مملکت کم نیفته و کم به چشم ندیدیم. اتفاق کشتی سانچی که الان یکهفته از آتش سوزیش میگذره منو یاد پلاسکو انداخت. دیروز توی برنامه ی حالا خورشید اشکهای همسر سرمهندس کشتی عجیب دردناک بود و دل بدرد آور.

میدونید وقتی کسی دردی رو ببینه اما خودشو بزنه به ندیدن یعنی اصلن مهم نباشه سر دیگری چی بلایی میاد، بیعاری شده جز عاداتش و می دونید که ترک عادت هم موجب مرضه و چیزی نمیشه گفت جز اینکه جامعه ی ما سخت بیماره، سختِ سختِ سخت...