امروز 14 ساله که کارمندم.
18 تیر 90 یادم نمیره. همینطور هوا گرم بود. یاد 18 تیر 78 بودم و عزادار.
امروز صبح هم همینطور...
توی این 14 سال چقدر بزرگ شدم از نظر فکری و احساسی
چه چیز ها یاد گرفتم
چه دوستی ها و دشمنی ها اومد و رفت
از دست دادنی ها
قشنگ یه عمر شد.
امیدوارم بتونم ادامه راه زندگی رو قوی تر برم.
داستان ازین قرار بود که دوستم بهم پیام داد بچه ها دارن میرن شاه معلم بیا تو هم بریم.
من که کلاس داشتم روز شنبه و نمی خواستم کنسلش کنم و می دونستم حتمن همون روز پریود میشم بهش گفتم نمی تونم.
بعد یه چند ساعتی پیام داد تو رو خدا بیا بریم کمپ شبانه تو شاه معلم عالیه. من دیدم اصرار میکنه گفتم ببینم می تونم کلاسم رو جابجا کنم یا نه. بهت خبر میدم.
بالاخره با کلی خجالت کلاس رو کنسل کردم و موند برای شنبه ی دیگه و به زهرا پیام دادم میام شنبه یکشنبه رو.
احمق خدا پنجشنبه پیام داد: من فکر کردم برنامه 5 شنبه جمعه ست نمی تونم شنبه یکشنبه بیام. حالا من موندم و کلاسی که کنسل شده. دوست داشتم خرخره ی زهرا رو بجوم ولی سر وقت پریود شدم و گفتم حتمن قرار بود این سه روز مال مال خودم باشه. یکم استراحت کنم و به فیلم و سریال دیدن برسم که واقعن سه روز خیلی خوب و از نظر من طلایی بود.
جالب اینجاست زهرا دوشنبه کله ی سحر پیام داده فیلترشکنم قطع بود رفتی برنامه رو یا نه؟
دیروز استاد خطاطیم بهم گفت خط تحریریت خیلی عالی شده و من کلی خوشحال شدم 