8 سال از فوت خواهرم میگذره و این مرگ هنوز برای ما تازه ست.
تصور اینکه یه خانواده ای جان عزیزشون، پاره ی تن شون رو، نفس شون رو دو روز تو خونه نگهدارن یا توی اجساد بگردن دنبالش منو داره دیوونه میکنه.
اگه کسی بهتون میگه عادی سازی نکنین بهتون برنخوره فقط کافیه خودتون رو بذارید جای یکی ازین آدمها.
اونموقع دوست داشتین یکی باهاتون همدل باشه. (الاهی که هیچ خانواده ای داغ نبینه هزار سال خصوصن داغ بچه و جوان)
میدونین آدما چطوری دادخواه میشن؟
وقتی یه اتفاق براشون میفته که انتظار دارن دیگران باهاشون همراه باشن.
امروز وقتی یکی از دوستان کوهنورد که دو سه روز پیش دو سه تا پست از برنامه ی کوهنوردیش از آخر دی و اوایل بهمن رفته بود، گذاشت و دیگران بهش توپیدن، امروز یه استوری گذاشت که مگه شما کافه میرید مهمونی میگیرید خرید میکنید و .... کسی بهتون حرفی میزنه که به کوهنوردی من گیر میدین.
آخه عزیز من تو هم یه پسر جوون داری (الاهی سلامت و برقرار و زنده باشه سالیان سال). دل کسی رو به درد نیار با حرفات...
طبق برنامه ریزی سه ماه پیش مون من و سه تا از دوستام قرار بود الان جم بوشهر باشیم.
واقعن هیچ چیزی توی این مملکت قابل برنامه ریزی نیست.
من پام نمیکشه تا للندیز برم حتا
*دوشنبه هفته ی پیش رفتم ملاقات یک دوست. دوست که نمیشه گفت یه آشنا. اون اشکش در اومد من اشکم در اومد. اون دماغش رو کشید بالا من دماغمو کشیدم بالا. اون غمزده بود، منم. اون دوستش رو از دست داده بود و منم
میخام بگم داشتن حرف مشترک با انسانهایی که باهات همفکر هستن میتونه کلی انرژی منفی و درد رو ازت دور کنه.
امیدوارم درین روزهای غمرده آدمهاپشت هم باشن نه با کلامشون انرژی بیشتری رو از آدم بگیرن که دیگه نای بلند شدن نباشه.
میتونم بگم سه شنبه کمی حالم بهتر بود. تقسیم رنج مشترک با هم، آدم رو قوی تر میکنه. ممنون ازین آشنا که گوش بود.
*یه فیلمی هست به اسم پسری با پیژامه راه راه.یه سکانس داره مادر و خواهر پسر بچه دارن ضجه میزنن چون پسرکوچیک شون رفته اون طرف سیم خارداری که به دستور پدر خانواده برای ملت کوره آتش سوزی همیشه روشنه. آخ از ضجه های این خانواده. آرزو میکنم این صحنه برای همشون اتفاق بیفته.
*شبها با اشک میخابم. صبحها با فکر آشفته بیدار میشم. توی هر محیط و مکانی هستم نمی تونم تمرکز کنم.
یکماه شد که این وطن بازم داغ دید.آخ چه جوانانی 


هر روز فیلم جدید، چهره ی جدید، نام جدید 

