دور اول مسابقات 3 *3 بسکتبال جمعه تموم شد و ما همه ی بازیها رو باختیم اما ازینکه با نوجوانها بازی میکردم توی سن 42 سالگی خیلی به خودم می بالم (این مسایقه بدون شرایط سنی بود). پا به پای بچه ها بازی کردم، گل زدم،
خلاصه اینکه سن فقط یه عدده
خودتونو دست کم نگیرین و برای محقق کردن اونچه سالها آرزوش رو داشتید دست از تلاش برندارین.
ما جدن لحظه ای فقیر میشیم. این وضعیتیه که هر بار میری مغازه قیمت موادی که یک روز پیش تهیه کردی تغییر کرده و گرون تر شده وحشتناکه.
من دیروز به معنای واقعی از قیمتهای خوراکی های ضروریم تپش قلب گرفتم. ما تو زندگی قبلی مون چه گناهی مرتکب شدیم که گیر اینا افتادیم آخه.
کاش آزاد و رها بشیم از ستم.
من همش به مادر ها فکر می کنم که چقدر داغ باید ببینند. به قول یکی نوشته بود، به مادرها کارنامه نمی دن اما جنازه تحویل میدن 

