ذهن زیبا

ذهن زیبا

قد وقواره آدمى به اندازه محیطی میشود که در آن رشد می کند! راه های نرفته بروید.کارای نکرده بکنید.آوازهاى نخوانده بخوانید.جاهای ندیده ببینید.توى یک برکه نه نمانید.
ذهن زیبا

ذهن زیبا

قد وقواره آدمى به اندازه محیطی میشود که در آن رشد می کند! راه های نرفته بروید.کارای نکرده بکنید.آوازهاى نخوانده بخوانید.جاهای ندیده ببینید.توى یک برکه نه نمانید.

14 بهمن

به لطف اقتصاد مریضی که برامون ساختن، خیلی ازین جوانها خرج کش خونواده هاشون بودن. حالا اگه به فیلم و اینا که خیلیها میگن دروغه بسنده نکنیم اطراف مون کم نیستن ازین آدمها که  دیگه نیستن زندگی کنند یعنی نذاشتن زندگی کنن.


به جان عزیزتون اینقدر در مورد آشویتس و دکتر فرانکل استوری نذارین. در جریانید که ما تو قرن 21  و سال 2026 داریم زندگی میکنیم در عصر تکنولوژی. 


دیروز داشتم میرفتم دکتر. آژانس گرفتم. راننده وقتی مسیر رو پرسید مکث کرد کمی. پردازش کرد اون مسیر منطقیه بره یا نه. یه جا وسط راه برگشت گفت واااای عجب ترافیکیه. قفله تمام مسیر. میخاستم بگم پیاده شم خوبه؟ چون اخلاق سگی داشتم و حالم خوش نبود سکوت کردم. رسیدم به مقصد گفتم چقدر تقدیم کنم گفت با ترافیک فلان قدر. انگار داشتم ساندویج میخریدم با نان اضافه 

ملت رد دادن به حضرت عباسی


45 روز دیگه این سال نفسگیر تموم میشه...

شرط زندگی ادامه دادنه

هر وقت که حرف از سن و سال میشه ، من میگم 20 تا 30 سالگی مو خیلی دوست داشتم و اگه بشه برگردیم به اون موقع قطعن همون دهه رو انتخاب می کردم. 30 تا 40 سالگی مو هم خیلی دوست داشتم اما اون دهه یه چیز دیگه بود.

 الان که دارم فکر می کنم میبینم خیلی از بچه های ایران که عمدتن تک فرزند هم بودند این دهه رو تموم نکردن یعنی نذاشتن که تموم کنن 

دهه شصت بدبخت چی فهمید از زندگی که باید الان داغ تک فرزند ببینه، داغ جوون ببینه. اینکه عزیز دلت رو، پاره ی تنت رو ازت بگیرن و جای خالیش رو ببینی چی سر روانت میاد. اون والد عملن مرده ی متحرکه.

با یه گلوله یه خانواده از بین رفته


میرم سر کار، میرم باشگاه، میرم کلاس اما هیچی دیگه لذت بخش نیست. قبلن هم نبود اما یکم چاشنیش میزدیم مزه دارش می کردیم اما این بار دیگه فرق میکنه. هیچی لذت بخش نیست. هیچی.

دوستم جمعه زنگ زده رفتی کوه؟ میگم با چه دلی برم کوه. تفریح بخوره تو سرم. من داغدار یه ملتم.

 آخ از جوونامون

آخ از عزیزامون

ای وااااای ای واااای 

سال 1401 تقریبن یکسال نرفتم باشگاه . مربیم زنگ زد چرا نمیای تمرین کنی. بهش گفتم کارم زیاده. دروغ گفتم. دخترای همسن و سال نیکا و سارینا می اومدن بسکتبال و من طاقت دیدن شونو نداشتم. اشک بود که سرازیر میشد. دق بود.


شرط زندگی ادامه دادنه. ما ادامه داریم.ما باید ادامه بدیم.

اما من هنوز خوب نیستم

اصلن