سال پیش رو مبارک همگی
پر از اتفاقات قشنگ ریز و درشت
شادی های دسته جمعی
.
.
.
سال گذشته از نظر کاری برای منو همکارام سال خیلی سخت و طاقت فرسایی بود. قطعی های برق عملن ما رو از زندگی کردن انداخته بود و فقط می اومدیم سرکار اونم ساعتهای طولانی. امروز که سوار سرویس شدم و دیدم هوا روشنه کلی حالم خوب بود. من عاشق نورم. نور و روشنی برای من یعنی قدرت زندگی کردن.
اینکه میتونم دوباره با همون روال قبلی به باشگاهم برسم و فعالیتهام رو داشته باشم خیلی خیلی خوشحالم.
آخر اسفند یه چالش بزرگ رو از سر گذروندم و تونستم مربیگری بسکتبال هم قبول بشم که دو سال منتظرش بود (بعد ناکامی قبول نشدن تو دوره ی قبل) و این یعنی توی این دو سال تونسته بودم روی شخصیت خودم کار کنم و به خودم بقبولونم من می تونم و توانایی انجام هدفهایی رو که برای خودم روی کاغذ نوشتم رو دارم. بحثش خیلی مفصله چون دو سال پیش وقتی قبول نشدم بدترین توهین ها رو به خودم نسبت دادم و کلی گفتگوی درونی داشتم تا با خود واقعیم آشنا شدم.
خلاصه اینکه هیچوقت کوتاه نیایید چون آدمی نبوده که تلاش نکنه و به نتیجه نرسیده باشه. نمونه کار موفق میتونم براتون بیارم که قطعن تو اطراف تون خیلی زیاده. همین قدمهای کوچیک اتفاقات بزرگ رو رقم میزنه. قرار نیست تو بوق و کرنا باشه که یا اسمتون بره جایی همینکه زندگی خودتون رو تغییر دادید و باعث شدید بی اونکه بدونید روی زندگی چند نفر دیگه موثر باشین یه دنیا ارزشمنده.
خلاصه اینکه کم نیاریم چون سالهای بعد حسرت و پشیمونی دست از سر ما بر نمیداره. به همین سوی چراغ قسم
نیره این پست قبولی رو به خاطر تو نوشتم فقط 
رشت این چند روز آب و هوای دگرگونی داشته
باران بارید، سیل برده بالا شهر رو
یکم برف میاد یکم بارون میاد
اصلن شده یه وضع ناجوری.
همیجوریش یکم بارون می اومد وضعیت خیابانها افتضاح میشد خصوصن اینکه الان مدتهاست غروب معابر هم تاریکه.
امروز صبح یه وضعیت ترسناکی بود. هوا سرد و برفی و بارونی بود، تاریک و همه جا هم ساکت
مسوولین بی شرف هم دو روز قطعی برق گذاشتن تو برنامه شهرکها که تاوانش رو ما بینواها داریم میدیم . ساعت کار طولانی پدری از ما در آورده که نگو و نپرس.
دیشب نفهمیدم چطور خوابم برد.
روزهای تعطیل من معمولن زود از خواب بیدار میشم اما جمعه تا ساعت 11 خوابیدم. اگه بعد از ظهرش بچه های باشگاهم بازی نداشتن بازم می خوابیدم. برای همین دیگه بیدار شدم و صبحانه خوردم ناهار هم آماده کردم چون ساعت 3 باید ورزشگاه می بودم.
خلاصه اینکه میگن آدمهای بی دغدغه و پولدار چرا چین و چروک ندارن برای اینکه خوب میخورن خوب میخوابن خوب میگردن 
یه همکار دارم میدونه ساعت 12/30 تا یک ناهار میخورم همون وقت میاد و وقتی در میزنه میبینه دارم ناهار میخورم میگه وااای ببخشید داشتین ناهار میخوردین میرم یه وقت دیگه میام و من برای اینکه دوباره نبینمش میگم بیا کارت رو انجام بدم. بعد اینقدر فضوله تو کار دیگران اما تو کاری که باید انجام بده پیگیر نیست. یه سوتی میلیونی داده و طرف برگشته گفته شکایت میکنم از شرکت.
همیشه به همکارهام که سابقه کار بالایی دارن میگم اینا برای شرکت خوبن نه ما که از ترس گیر نیاوردن کار اینجا موندیم و داریم حرف شون رو میخوریم.
اصلن دیگه ارزش کار و زندگی عوض شده.