خواهرزاده استاد خطاطیم فوت شده و تا اطلاع ثانوی کلاس تعطیله. البته خودم بهش پیام دادم که هر زمان از نظر روحی آمادگی داشتی کلاس رو برگزار کنیم. چون هم اینکه من خونه شون میرم و هم اینکه خواهر زاده ش همبازی کودکی من و برادرا و خواهرم بود. از جمعه که عکسش رو دیدم حالم بده.
زندگی خیلی بیرحمه، خیلی. همش یاد روزهایی افتادم که خواهر و همسر برادرم رو از دست داده بودیم. مدام با خودم تکرار می کنم خدا به هیچ خونه ای داغ جوان نشون نده.
من سالهاست بعد این از دست دادنها یاد گرفتم برای خودم و دلم زندگی کنم و حسرت چیزی رو رو دلم نذارم. بعدی وجود نداره. هر چی هست الانه.
دو تا برنامه ی خفن قله هست اونقدر دلم میخاد برم. ببینم میتونم مرخصی بگیرم یه روز و نیم رو. دلم تنگ شده برای کوهستان. یکی تو سمنان و یکی گلستان که تو دو روز میشه صعود کرد.یحتمل مرخصی بگیرم برم . برگشتنی پاره ی پاره م.
چهل و دو سال شدم و ازین بابت خوشحالم زندگی شانس دوباره بهم داد تا روزهای پیش رو با رویا هام رنگ ببخشم.
تیریکاتی که تلفنی گرفتم به عمق جانم نشست چون اون آدمها دوستان بینظیری هستن برای من و من افتخار میکنم به بودن و حضور شون اگر چه دوریم.
امروز و فردا قراره با دوستم بریم بیرون به ترتیب شام و ناهار و شنبه با یه سری دیگه از دوستام قرار دارم.
چند تا از هدفهای دوست داشتنیم توی این یکسال تیک خورد و من بینهایت خوشحالم ازین بابت.
ناهار کینوا آوردم با خودم
همینقدر پایبند رژیمم.
اما در روایات اومده کیک تولد کالری نداره
خلاصه اینکه دوباره یکسال دیگه رو پشت سرگذروندم و ماراتن جدید از امروز شروع میشه.