-
29 مهر
سهشنبه 29 مهرماه سال 1404 13:31
دیروز مربیم مثل همیشه نبود. کسل با چهره ای گرفته که اصلن بهش نمی اومد. بهش گفتم مثل همیشه نیستی چرا. گفت حالم اصلن خوب نیست دارم جدا میشم. انگاری یه سطل آب یخ رو ریخته باشن روی سرم. شوهرش قهرمان چند دوره ورزش رزمیه و دارنده چند تا مدال طلاست و به خانوم مربی میگه بشین خونه بچه ها رو بزرگ کن. میگه 18 سال زندگی کردم و...
-
27 مهر
یکشنبه 27 مهرماه سال 1404 15:41
چشم هم زدنی مهر ماه داره تموم میشه. هوا بشدت عالیه و من قصد دارم برم پیاده روی. یه لیست نوشتم برای خرید. هر چی حقوق میگیریم میشه خرج مواد پروتیینی. تخم مرغ دونه ای 7 هزار تومن رو کجای دلم بذارم دیگه... بقول عباس معروفی میگه تو سال بلوا میگه: کاش تولد من هم می ماند برای بعد. به کجای دنیا برمیخورد؟ برم خرید حالم یکم خوب...
-
26 مهر
شنبه 26 مهرماه سال 1404 15:10
جمعه صبح میخاستم برم ورزش ولی نشد . بجاش رفتم رو بالکن دیدم چه هوای محشریه. صبحانه رو تو بالکن کوچیک خونه خوردم و فکر کردم وسط یه روستا تو یه جنگل مه گرفته هستم. عجیب کیف داد و چسبید بهم.جاتون خالی. ناهار هم یه قورمه سبزی با چشم بلبلی و مرغ پختم که خیلی مشتی شد. برای جبران پرخوری (با توجه به اینکه من یه روز غذای آزاد...
-
24 مهر
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 10:12
دیروز رفتم باشگاه. تمام بدنم گرفته خصوصن بازو هام. برنامه ی تمرینیم عوض شده. گوشیم رو با دو تا دستم میگیرم از بس بازو هام درد میکنه. مربیم میگه پشت بازو های ضعیفی داری. راست میگه بنده ی خدا دستگاه آنالیز دکتر تغذیه هم همینو میگفت 17 ماه رفتم فیتنس اونقدر نتیجه نگرفتم تو آب گردن چربی ها (البته علاوه بر رژیم غذایی که من...
-
22 مهر
سهشنبه 22 مهرماه سال 1404 15:09
هفته هفته ی کلاس رفتن نیست. باشگاه رو هم که دو جلسه ش رو نرفتم. واقعن بعضی اوقات ادم توانش رو از دست میده. بعد که استراحت کرد با همه ی قوا بر میگرده سر مشغولیهاش. منم اینهفته اینطوری شدم. یه کره بادام زمینی خریدم تست کنم ببینم چطوره. از دیشب ذوق خوردنش رو دارم. از لیست خریدم فقط یه آبرسان مونده که هنوز وقت نکردم بخرم....
-
20 مهر
یکشنبه 20 مهرماه سال 1404 14:20
خواهرزاده استاد خطاطیم فوت شده و تا اطلاع ثانوی کلاس تعطیله. البته خودم بهش پیام دادم که هر زمان از نظر روحی آمادگی داشتی کلاس رو برگزار کنیم. چون هم اینکه من خونه شون میرم و هم اینکه خواهر زاده ش همبازی کودکی من و برادرا و خواهرم بود. از جمعه که عکسش رو دیدم حالم بده. زندگی خیلی بیرحمه، خیلی. همش یاد روزهایی افتادم...
-
17 مهر
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 12:56
چهل و دو سال شدم و ازین بابت خوشحالم زندگی شانس دوباره بهم داد تا روزهای پیش رو با رویا هام رنگ ببخشم. تیریکاتی که تلفنی گرفتم به عمق جانم نشست چون اون آدمها دوستان بینظیری هستن برای من و من افتخار میکنم به بودن و حضور شون اگر چه دوریم. امروز و فردا قراره با دوستم بریم بیرون به ترتیب شام و ناهار و شنبه با یه سری دیگه...
-
16 مهر
چهارشنبه 16 مهرماه سال 1404 12:40
دیروز وقتی رسیدم کارگاه بچه ها با کیک و گل سورپرایزم کردن. وای نگم از کیک رنگی رنگی و دسته گل قشنگ شون. عالی بود انتخاب شون. همون مدلی که من عاشقش هستم. پر از رنگ گرم سبز و زرد و نارنجی عکس از کار با سرامیک که دیشب درست کردم در کنار دست گل قشنگم
-
15 مهر
سهشنبه 15 مهرماه سال 1404 10:10
هوا یه جوری جالبه که صبحها، ظهر ها، عصرها، شب ها دچار دوگانگی میشم. صبح کاپشن، ظهر کولر، عصر لباس گرم، شب پنجره ی باز با پتو اینه وضعیت ما بازم امسال جور نشد جایی برم برای تولدم.برنامه اینه دو ساعت زودتر از کار بیام بیرون و شام با دوستم که اونم مهرماهیه بریم بیرون و یه تولد دو نفره بگیریم. به سه تا از دوستای دیگه ی...
-
سفر
چهارشنبه 9 مهرماه سال 1404 15:29
دیشب از کارگاه خیلی دیر رسیدم خونه. ساک باشگاهمو برای امروز آماده کردم که از سرکار یهو برم باشگاه. فکر کردم امروز دوشنبه ست که دیدم نه زهی خیال باطل چهارشنبه ست. روز ها عین برق و باد میگذره ... هنوز برای تولدم توری رو پیدا نکردم که بتونم پنجشنبه برم سفر، البته که یزد و اصفهان هست اما هر دو رو رفتم و باید دو روز مرخصی...
-
مهرِ مهربان
دوشنبه 7 مهرماه سال 1404 15:44
امروز 7/7 /1404 به نظرم تاریخ رُندی هست. داره بارون میاد من از صبح تو محل کارم با یه زبون نفهم درگیری داشتم بعد از ظهر هم باید برم باشگاه اما قسمت قشنگ ماجرا اینه که فردا کلاس سفال دارم و سه ساعت و نیم حالم خوبه و این منو خوشحال میکنه. بازم برای روزشمار ده روز دیگه تولدمه :))) نادیا برام کادوی تولد پست کرده. بی صبرانه...
-
پاییز
سهشنبه 1 مهرماه سال 1404 12:04
شش ماه اول سال به سرعت برق و باد گذشت. 17 روز دیگه تولدمه و دارم برای 1 سال بعدی تیک میزنم کارهایی که قراره انجام بدم. بهمن ماه قراره یه کار بزرگ کنم. امیدوارم بتونم به ثمر برسونمش. پاییز خیلی عالیه. وقتی میاد حس و حالش هم انگاری میاد. درسته روز کوتاهتر میشه اما همه جا رنگی و قشنگه. عکاسی توی پاییز فوق العاده ست. شاید...
-
کشف
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1404 15:28
آدمی در معاشرت با انسانهای جدید (منظورم خانواده و دوستان همیشگی نیست) خصلتهای تازه ای از خودش کشف میکنه. مثلن آدمی که اتفاقی در یک مهمانی دیدی یا توی کلاسی باهاش آشنا شدی یه خصلتت براش اینقدر برجسته و ممتازه که تو خیلی راحت از کنارش گذشتی یا نادیده ش گرفتی یا بی تفاوت رد شدی چون نزدیک ترین آدمها بهت به دیده ی تمسخر...
-
آشنا
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1404 12:45
زندگی خیلی عجیبه حداقل برای من خیلی عجیبه چون هر جایی میرم یه آشنا پیدا می کنم. هفته ی گذشته متوجه شدم خانومی که یکساله تو کوه باهاش آشنا شدم همسر سابق یکی از همکارامه هی روزگارررررر
-
....
سهشنبه 28 مردادماه سال 1404 15:50
یه همکار 23-4 ساله داشتیم سر خط تولید، قد بلندی داشت یه جوان رعنایی بود. من هر وقت این بچه رو میدیدم تو دلم میگفتم این پسر باید بره بسکتبال بازی کنه. حتمن موفق میشه. یه روزی یکی با همون قد بلند با یه طرف صورت بسته حاصل از شیمی درمانی اومد با همکاراش خداحافظی کنه.وای من وا رفتم اینو دیدم . طی 6 ماه سرطان از پا درش آورد...
-
تیچر
دوشنبه 13 مردادماه سال 1404 15:21
من از تیچر شانس نیاوردم که بهش میگم آنلاین هستین من سوالی داشته باشم جواب بدید؟ به انگلیسی میگه 7 روز هفته 24 ساعت شبانه روز الان 4 روزه جواب ویسهامو هنوز نداده اس ام اس هم که میدم 20 ساعت بعد جواب میده. بختت دختر، بختت
-
محدودیت
یکشنبه 5 مردادماه سال 1404 11:03
استاد سفالم امروز استوری گذاشته یه سالن دیگه آماده کردم برای بچه هایی که دوست دارن کار کنن بعد از آموزش دیدن. براش نوشتم خوشبحال ما و جواب داده خوشحالم که شما رو کنارم دارم. براش نوشتم ازینکه اینقدر با ذوق و هدفمندی ممنونم. توی اون جای کوچک با قلب بزرگت حال خیلیها رو خوب میکنی. به نقطه ای از زندگی سالها ست رسیدم که...
-
ریخته گری سرامیک
یکشنبه 29 تیرماه سال 1404 14:28
دیروز جلسه ی آخر ریخته گری سرامیک بود. کار هامو سنباده زدم و امروز مربی گذاشت تو کوره که بپزه. دوره ی پیشرفته با دست رو میخام شروع کنم البته میشه شهریور ماه چون یکی از بچه ها میبره سفر و یکماه طول میکشه تا بیاد. منم توی این یکماه یکم از حجم کارهام کم میکنم تا یه ذره استراحت کنم. البته ازونجایی که خودم رو میشناسم قطعن...
-
هوش اجتماعی
شنبه 28 تیرماه سال 1404 13:19
یکی زنگ زده میگه شرکت نیرو میخاد؟ میگم شماره کارگزینی رو بهتون میدم تماس بگیرین بپرسین ازش میگه میشه شماره رو برام اس ام اس کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش میگم شما با موبایل شرکت تماس گرفتی برات اس ام اس کنم.(به خط ثابت زنگ زده) زنگ زدم همکارم. میگم سیستمت اگه مشکل داره میخام بدم برای ارتقا میگه یکم مشکل داره...
-
18 تیر
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 14:51
امروز 14 ساله که کارمندم. 18 تیر 90 یادم نمیره. همینطور هوا گرم بود. یاد 18 تیر 78 بودم و عزادار. امروز صبح هم همینطور... توی این 14 سال چقدر بزرگ شدم از نظر فکری و احساسی چه چیز ها یاد گرفتم چه دوستی ها و دشمنی ها اومد و رفت از دست دادنی ها قشنگ یه عمر شد. امیدوارم بتونم ادامه راه زندگی رو قوی تر برم.
-
سه روز طلایی
سهشنبه 17 تیرماه سال 1404 15:28
داستان ازین قرار بود که دوستم بهم پیام داد بچه ها دارن میرن شاه معلم بیا تو هم بریم. من که کلاس داشتم روز شنبه و نمی خواستم کنسلش کنم و می دونستم حتمن همون روز پریود میشم بهش گفتم نمی تونم. بعد یه چند ساعتی پیام داد تو رو خدا بیا بریم کمپ شبانه تو شاه معلم عالیه. من دیدم اصرار میکنه گفتم ببینم می تونم کلاسم رو جابجا...
-
من اینجا ریشه در خاکم
پنجشنبه 12 تیرماه سال 1404 12:05
1- توی این وانفسا و دیوانه خانه ای به اسم مملکت، دلخوشی من اومدن فصل چهارم سریال خرس (the bear) و فصل دوم انیمه خاطرات یک دارو سازه ( The Apothecary Diaries 2023 ) که توی این تعطیلات میخوام تماشا کنم. خیلی خوشحالم خیلی. 2- بعد از اینکه از ملت غیور ایران دوباره تبدیل شدیم به خس و خاشاک، دو روز در هفته برق کارخونه قطع...
-
روزمرگی
چهارشنبه 4 تیرماه سال 1404 15:36
*شما فکر کن دو نفر اختلاف نظر دارن یکی شون یه حرف نامربوط میزنه، طرف مقابل جواب حرف نامربوطش رو میده. نفر اولی میگه من شوخی کردم باهات ولی تو توهین کردی به من. چرا واقعن این حق رو به خودمون میدیم در جواب گفتار نامربوط نوازش ببینیم از طرف مقابل یا سکوت؟ **پدرمون تو زمستون از بی برقی در اومد. روزی 11/30 می اومدیم سرکار...
-
خیلی از اتفاقات تقصیر ما نیست
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 14:09
امروز با اینکه با خودم ناهار آورده بودم اما هوس استامبولی شرکت رو کردم (همون لوبیا پلوییه که خیلی از شهر ها بهش میگن). پیش خودم گفتم امروز رژیم بیخیال از کجا معلوم دیگه فرصت کنم خودم بپزم حداقل امروز حاضر و آماده ست بخورم. نذارم حسرتش رو دلم بمونه. آره خیلی از اتفاقات و چیز های کوچیک رو ما به بعد موکول میکنیم غافل...
-
این روزها
چهارشنبه 28 خردادماه سال 1404 10:55
وبلاگ دوستانی که ساکن شهر های جنگ زده (چقدر ناراحت کننده ست این کلمه)هستن به روز نشده و این خیلی نگران کننده ست. امیدوارم هر جا هستن خودشون و عزیزان شون سالم و تندرست باشن و وبلاگ خودشون رو به روز کنن تا ما هم از نگرانی در بیاییم. آرزو دارم این مملکت رنگ آزادی، شادی، عشق، سازندگی، روز های خوش و ... به خودش ببینه.
-
هنرجو
سهشنبه 20 خردادماه سال 1404 14:14
استاد خطاطیم تعریف میکرد یکی از هنرجوهاش معلم هنر دوره ی راهنماییش بوده. برای اینکه خجالت نکشه به روش نیاورده که میشناستش. جلسه ی سوم خانوم هنر بوده که بهش میگه خانوم فلانی شما منو یادتون نمیاد؟ استادم هم میگه نه و ایشون در ادامه سوالش میپرسه که راهنمایی کدوم مدرسه میرفتی و ایشون اسم مدرسه رو میگه و دو زاری معلم هنر...
-
انسان مدرن و خاورمیانه و این صوبتا
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 15:15
این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند قیصر امین پور هوا گرم و کله ها داغ شده و هر کی به هر کی میپره. مثلن من برای رییس اداری مون لوچان (چشم غره) میزنم، مدیر تولید مون برای من. مدیر بازاریابی و فروش هم فکر میکنه همه دارن...
-
خطاطی
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1404 12:36
دنیای خطاطی خیلی شگفت انگیزه خصوصن اینکه استاد من یه خانوم بسیار جوان با تجربه ست که خیلی حرفه ای نکاتش رو بهم آموزش میده. دیروز یه قلم تراش بهم نشون داد و گفت اثر مرحوم پاشا کریمی یکی از محدود سازندگان قلم تراش ایرانه و قیمتیه و من اون لحظه به این فکر می کردم میراث خیلیها چقدر ارزشمنده. در بطن هر یادگیری و تجربه ای...
-
پاسپورت
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1404 14:49
نمی دونم اینجا گفته بودم یا نه اردیبهشت 98 رفتم پاسپورت گرفتم که بتونم عید 99 برم هند که کرونا شد. همینطور 5 سال گذشت تا اینکه پاسپورته رو سفید سفید تحویل دادم به پلیس +10 برای تمدیدش. خلاصه اینکه آی ملت من پاسپورتم رو تمدید کردم. دیگه کرونا شد، جنگی در گرفت و خبرایی شد تقصیر من نیست
-
گلستان
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1404 15:48
بوی بهارنارنج تمام محوطه ی شرکت رو پر کرده. هوا ملس و بشدت حس مرخصی رفتن رو داره اما بعد کار سریع باید برم باشگاه و تا از باشگاه بیرون بیام شب شده. اگه روز باشگاه نبود هر کاری داشتم کنسل میکردم میرفتم پیاده روی اما این چند روز تو خونه هم نتونستم ورزش کنم پس اولویت با ورزشه. یه سفر دو روزه داشتم به گلستان که کلی کیف...