-
اندوهت را بتکان
سهشنبه 15 آبانماه سال 1403 10:55
اندوهت را بتکان جهان منتظر نمی ماند حالت خوب شود. ساعت یکربع به 5 صبح اسنپ گرفتم که برم به بچه ها برسم . قبلش یه کاتر گذاشتم توی جیبم. حقیقتن اون وقت صبح که هوا تاریک و بارونی بود ترسیدم خصوصن اینکه اسنپیها تازه یاد گرفتن ازت اجازه میگیرن که لغو سفر بزنیم تا مالیات ندیم. نشستم تو ماشین و یه آقای جوان بود که یکم از...
-
عدالت یا کشک؟
یکشنبه 13 آبانماه سال 1403 13:27
دارم سند میزنم برای تسویه میبینم توش زده 400 تومن دسته گل برای عروسی فلانی،2میلیون و پونصد تاج گل برای ختم پدر فلان مهندس. آدم حالش بهم میخوره از اینهمه تضاد توی انسانیت. من اعتقاد دارم هر پولی که برای خوشحالی خرج بشه ارزشمنده چون لبخندی به لب میاره، دلی شاد میشه، خاطره ای یادگار می مونه و ... راست میگن دنیا جای...
-
احترام
شنبه 12 آبانماه سال 1403 11:16
توی این نه ماه که رژیم و ورزش جز اصلی زندگیم شده یه نکته ی خیلی مهم رو متوجه شدم که بدن و جسمم خیلی باارزش هستن که هر غذا و خوراکی رو نخورم و به بدنم احترام بگذارم. درست مثل روح و روان آدم که اجازه ی ورود هر کسی رو به حریم مون ندیم تا حضورش باعث آزار روان مون بشه. این عکس مربوط به هفته ی گذشته در ارتفاعات ماسوله ست که...
-
واقعیت
یکشنبه 6 آبانماه سال 1403 14:09
آدمها رو از احترام گذاشتن دوست داشتن رفیق بودن به خودمون پشیمان نکنیم.
-
برف
پنجشنبه 3 آبانماه سال 1403 15:34
*فردا باید برم کوه به احتمال زیاد مسیر برفیه شاید حتا قله هم برفی باشه و برنامه صعود به یه قله ی دیگه باشه. برای نیمه ی دوم آبان برنامه ی سفر به کویر دارم و ازین بابت بسیار خوشحالم چون هم میشه عکسهای خوبی ثبت کرد تو کویر و هم با دوستهای کوهنوردیم دارم این برنامه رو میرم. سه سال بود دلم میخواست برم کویر و هی نمیشد....
-
کیک محبوب من
سهشنبه 1 آبانماه سال 1403 13:30
* تا حالا براتون پیش اومده یه بغضی گلوتون رو بگیره و تا چند روز بمونه و اشکه نتونه سرایز بشه و تو همون بغض باقی بمونه و قلبتون رو درد بیاره؟ من از شنبه اینطوری بودم. همش فکر میکنم دلیل این بغض مربوط به فلان مسله ست یا بیسار مسله نمی دونم که نمی دونم. **دیشب که کیک محبوب من رو دیدم به این فکر کردم چقدر زندگی ما...
-
چشم قشنگ
سهشنبه 24 مهرماه سال 1403 12:39
به سپیده میگم چشمات چقدر خوشرنگه کُرررررر. لنز گذاشتی؟ میگه نه یهو متین و سپیده با هم میگن چشمای تو هم خوشرنگه من کیف میکنم خیلی بهشون میگم تا حالا دو نفر این حرف رو بهم زدن که کلی ذوق کردم. یکی نیره بوده و یکی یه پسره که میشناختمش که فکر میکنم از من خوشش می اومد من عاشق چشمهای رنگی هستم.یه حسادتی بهشون دارم وقتی...
-
خستگی
پنجشنبه 19 مهرماه سال 1403 15:09
روز تولدم میخواستم مرخصی بگیرم اما نشد. اومدم سرکار بعدش باشگاه بعدش کارهای دیگه ساعت شد 11 شب که مثلن رفتم بخوابم اما تا12 و خورده ای وول خوردم تو جام. سال بعد اگه پول کافی داشتم اون مدلی که دلم میخاد تولدم رو میگیرم. والا خستگی و بیخوابی تو تنم مونده. فردا هم باید برم کوه. سختمه چیزی درست کنم برای ساندویچ.به سرم زده...
-
تولد
سهشنبه 17 مهرماه سال 1403 11:27
روز تولد روز عجیبیه. بعضی آدمها رو که اصلن باورت نمیشه بهت تبریک بگن، زنگ میزنن یا پیام میدن همون روز و این خیلی جالبه اما اونهایی که از کله ی سحر منتظر تماس شونی تا غروب پیداشون نمیشه. به قول نیره یه حرف خیلی جالب داره که میگه به درجه ای از عرفان رسیدم که تبریک نگفتن آدمها دیگه اذیتم نمی کنه. شاید تا پارسال برام خیلی...
-
yolo
یکشنبه 15 مهرماه سال 1403 10:18
چند وقت پیش این فیلم رو دیدم: yolo این فیلم چینی اقتباس از فیلم فیلم ژاپنی عشق صدینی هست. داستان تلاش زنیه که در ده سال گذشته جز خوردن و خوابیدن کار دیگه ای انجام نداده اما با یک اتفاق زندگیش دگرگون میشه و ارزش زندگی کردن براش معنا پیدا میکنه. من تلاش آدمها با وجود محدودیتها و محرومیتها رو برای رسیدن به بهترین ورژن...
-
پاییز دلربا
چهارشنبه 11 مهرماه سال 1403 15:14
* 250 گرم خرما خشک خریدم خیلی اعلاست. خداییش دوست دارم همش چایی بخورم. با توجه به کم خونی و رژیم از خوردن چای زیاد بهمراه خرمای زیاد خودداری میکنم.(روزی فقط 4 تا خرما می تونم بخورم) خلاصه اینکه خویشتنداری پیشه میکنم. **یه دوستی داشتم تو همین وبلاگ باهاش دوست شدم. همشهری هم بود. سالها کوه میرفت و وقتی دوره ی راهنمای...
-
مامان
سهشنبه 10 مهرماه سال 1403 15:26
*امروز تولد مامانه. اگه عمرش به دنیا بود 65 ساله میشد. من خیلی به خودم افتخار میکنم که دخترش هستم. قطعن اگه بود دست اندازهای زندگی کمی برای ما بچه هاش ملایم تر میشد. گاهی فکر میکنم دوربین به دست گرفتن رو از مامان به یادگار دارم. همیشه دوربینش رو پر فیلم می کرد و برای ما بچه ها عکس می گرفت. نمی دونم چرا تو عکسهای خودش...
-
مهرماه عزیز من
دوشنبه 9 مهرماه سال 1403 09:30
* مهرماه برای من یه ماه دوست داشتنی و بی نظیره چون هم ماه تولدمه و اینکه میشه هم لذت برد از هوا و هم از طبیعت برای عکاسی. برای تولد 40 سالگیم یه لیست بلند بالا نوشتم از برنامه های یکساله ای که باید اجرا کنم.خوشبختانه خیلی ها تیک خورد و اونهایی که تیک نخورد سفرهایی بود که نتونستم برم. دلیلیش هم نداشتن بودجه کافی بود....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 مردادماه سال 1403 08:48
چرا هیشکی از زندگیش راضی نیست؟
-
خاطرات یک دارو ساز
پنجشنبه 31 خردادماه سال 1403 15:52
یه انیمه بی نهایت زیبا فصل اول 24 قسمت هر قسمت هم تقریبن 22 دقیقه ست تمدید شده برای فصل دوم
-
کاهش وزن دوست داشتنی
چهارشنبه 16 خردادماه سال 1403 13:49
قبل اینکه برم قشم (آذر 1402) خونه ی یکی از دوستامون مهمونی بودیم که از دوست مشترک مون پرسیدیم چی شد رفتی دکتر تغذیه. اونم گفت دیگه خیلی اضافه وزن پیدا کرده بود و عروسی هم داشتن برای همین عزمش رو جزم کرد و از نتیجه خیلی راضی بود. به ما دو نفر هم پیشنهادداد که بریم پیش دکتر تغذیه ش.خلاصه اینکه 3 بهمن رفتم پیش دکتر تغذیه...
-
خوشی جمعی
یکشنبه 13 خردادماه سال 1403 09:46
استوری یکی از بچه ها رو باز کنی و ببینی قهرمانی پرسپولیس رو به محسن محمدپور تبریگ گفته باشه و تو بشینی نیم ساعت زار بزنی (الان که اینو می نویسم هم اشک امانم نمیده) بعد کنسرتینو (برنامه اینترنتی که علیرضا عصار مجریشه و تازه اولین قسمتش پخش شده)رو نگاه کنی که آرمان گرشاسبی ترانه ی شب مونا برزویی رو داره میخونه و دوباره...
-
فریدون سه پسر داشت
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1403 15:37
بعد از سمفونی مردگان این کتاب عباس معروفی رده ی دوم انتخاب کتابهاشه از نظر من. این کتاب چاپ نشده تو ایران و ممنوع چاپه. پس اگه قصد خوندنش رو دارید باید پی دی اف یا افست شده ش رو تهیه کنین.
-
وطن
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1402 15:13
عصر پنجشنبه سوم اسفند 1402 26 روز مانده به پایان سال که رمق های آخر مثلن زمستان رو این سال یدک میکشه. چه روزهایی از سرگذروندیم دسته جمعی چه اتفاقاتی رو شاهد بودیم. کاش بشه یکی ازین روزها خوشی هامون جمعی باشه خنده هامون واقعی و از ته دل کشورمون آباد بشه کسی غصه ی نداری نداشته باشه کسی ندونه اصلن خودکشی چیه کسی به...
-
چه سریالهایی اسماعیل چه سریالهایی
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1402 12:35
دیدن سریال برکینگ بد (breaking bad) تموم شد. برای اینکه دلتنگیش خفه م نکنه پشت بندش بتر کال سال (better call saul) رو دارم نگاه می کنم. چه مغزی داشته نویسنده ی این سریالها آقای و ینس گیلیگان که دیروز هم گویا تولدش بوده. ماچ به کله ت گیلیگان عزیز . . . . . نمی دونم چرا خیلی ها از اسکایلر همسر والتر وایت خوششون نمیاد....
-
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
چهارشنبه 4 بهمنماه سال 1402 09:15
دنیا به طرز عجیبی بی رحم و کثافته با آدمهایی که برای باقی موندن دست به هر کاری میزنن تا کمی بیشتر جفتک پرانی کنن. از دیروز دارم به این فکر میکنم این بچه محمد قبادلو اگه توی یه مملکت سالم به دنیا می اومد شاید الان داشت کوله گردی میکرد و زندگی نرمالی داشت اما توی این سرزمین فلاکتبار زیر خروار ها خاک خوابیده ... به قول...
-
هرمز و وصف بی مثالش
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 11:08
بعد از یکسال خورده ای دارم پام رو از رشت میذارم بیرون. واقعن به سفر نیاز دارم . اتفاقات یکسال گذشته عجیب تلخ و جانکاه بود. انگاری عزیزی رو دوباره از دست داده باشم. هرمز جز برنامه های 40 سالگیم بود. خوشحالم که تیک خورد این سفر تو برنامه هام.
-
:)
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 12:38
من امروز خوشحال ترین آدم روی زمین هستم. دخترکی رو که 10 سال پیش از طریق بنیاد کودک بورسیه کردم ، امروز نامه ی قبولی دانشگاهش برام ارسال شده. خیلی خیلی خوشحالم
-
drops of god
دوشنبه 22 آبانماه سال 1402 14:21
موضوع این مینی سریال 8 قسمتی برام خیلی جالب بود. صنایع و حرفه هایی وجود دارن که رقابتی بی مثال دراونها هست.جدای از موضوع سریال، روابط آدمها هم سریال رو جذابت تر کرده.
-
شیرکاکائوی دوست داشتنی
دوشنبه 22 آبانماه سال 1402 14:16
از دی پارسال که تصمیم گرفتم رژیم بگیرم، عملن قند و شکر از زندگیم حذف شده. خیلی کم شیرینی جات میخورم اونم اگه مناسبتی باشه. دیروز که داشتم میرفتم باشگاه ضعف عجیبی گرفتم. رفتم فروشگاه دو تا اسکاج گرفتم برای سینک گفتم تا اینجا که اومدم یه شیرکاکائو هم بردارم. اینقدر بهم چسبید نوشیدنش که اندازه نداشت. راست میگن که...
-
آرمیتا
شنبه 6 آبانماه سال 1402 10:42
قلبم برای درد مادر و پدر آرمیتا گراوند درد میکنه.
-
unbelievable
پنجشنبه 30 شهریورماه سال 1402 15:20
در مورد این سریال خیلی میخواستم بنویسم اما الان حس و حالش نیست. شاید یکروز اومدم و نوشتم. سریال بر اساس واقعیت ساخته شده.
-
تنبل خانوم :))
سهشنبه 14 شهریورماه سال 1402 15:52
زنگ زدم به برادرزاده ی 8 ساله م ،بهش میگم رَستا قرار بود بیای باشگاه چی شد که گفت دیگه نشد بیام. آخه روز باشگاه با روز هایی که میرم خونه ی عزیز یکیه برای همین دیگه نمیتونم بیام. :)))))
-
سینما پارادیزو
پنجشنبه 2 شهریورماه سال 1402 15:24
نمی دونم چرا زودتر این فیلم رو ندیدم. نمی دونم چرا دیدنش سالها به تعویق افتاد. سه ساعت منو میخکوب کرد این فیلم و سکانس پایانی فیلم یکی از زیباترین سکانسهای دنیا بود. خیلی دوست داشتم من تو سینما کنار تو تو می نشستم و با هم لذت میبردیم از اون سکانس.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 مردادماه سال 1402 15:11
نیره دوست صدا قشنگم مدیر شده. عجیب هم برازندشه مدیریت. اگه فکر میکنین به همین راحتی سمت گرفته سخت در اشتباهید. نیره خیلی تو کارش سختی کشید و بشدت کوشاست. اینقدر براش خوشحالم که انگاری خودم مدیر شدم مبارکش باشه زیاد