-
در همین حوالی
یکشنبه 26 مردادماه سال 1399 15:15
مرداد ماه دیگه ابهتش رو از دست داده. این بارونا چیه میباره اینقدر آخه. هوا هم سرد شده. دیگه هیچی مثل سابق نیست بخدا دلم لک زده برای یه سفر درست و حسابی. اصفهان و شیراز و هند امسال تو برنامه هام بود و البته غواصی تو کیش.خب دیگه این کرونا کاری باهامون کرد که به غلط کردن بیفتیم وقتی که توانایی رفتن داشتیم و همش نه می...
-
معرفی سریال
سهشنبه 7 مردادماه سال 1399 10:55
سه روز پیش شروع کردم به دیدن این سریال. درگیرش شدم. این سریال فوق العاده اونقدر کامله که نمیشه ندید مثل سریال پاتریک ملروز که حتمن باید دیدش. خانواده ی بدکارکرد و والدین بیمار از نظر روحی تاثیرات مخربی روی روان بچه هاشون دارن که تا آخر عمر گریبان شون رو میگیره و اجازه نمیده زندگی طبیعی و سالمی داشته باشن. متحیر بودم...
-
روزمره
یکشنبه 29 تیرماه سال 1399 14:48
*آدم بعضی اوقات به عقل بعضی ها شک می کنه. مربی بسکتبال به بچه های کوچیک باشگاه اصرار می کنه بیایین باشگاه اگه رعایت کنین چیزی نمیشه. ملت تا این مدت تو خونه بچه هاشونو نگه نداشتن که بیان تو باشگاه سربسته بی تهویه کرونا بگیرن. حالا اون بار بمن اصرار کرد بیا باشگاه اگه نیای من ضرر می کنم باید باشگاه رو تحویل بدم.بهش گفتم...
-
آیا روزی این وحشتها طلسمش می شکنه؟
چهارشنبه 25 تیرماه سال 1399 11:23
موقع خوندن این کتاب چقدر از ته دل آرزو کردم تا اونقدر زنده باشم که ببینم خیلی چیزها رو ... به قول عباس معروفی تو کتاب سال بلوا: " کاش تولد من هم می ماند برای بعد، به کجای دنیا برمیخورد؟ "
-
درس بزرگ
سهشنبه 27 خردادماه سال 1399 10:37
خیلی دوست دارم بنویسم اما توی این روزها دستم به نوشتن نمیره چی بنویسم که کمی باهام همذات پنداری کنین و خوشحال بشین. دیروز که شنیدم ماکارونی قراره بشه 11 تومن مدام به این فکر میکنم این محصول ساده غذای کلی دانشجو رو در سال تامین می کرد همون رو هم از این قشر دارن میگیرن حالا بماند باقی اقشار ... من به روحانی تو سال 96...
-
6 ماهه
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 12:38
هفته ی اولی که بعد از تعطیلات اومدیم سرکار، از کارگزینی قرارداد فرستادن برامون که امضا کنیم و تحویل شون بدیم. خب توی این چند ساله (تیرماه میشه 9 سال) برام زیر یکسال تمدید قرارداد از طرف مدیرم نبوده و وقتی برگه رو دیدم اونقدر ناراحت شدم که حد نداشت چون نوشته بود فقط 6 ماه قرارداد بسته باهام. تمام اون روز رو تو شرکت و...
-
سلام
سهشنبه 19 فروردینماه سال 1399 14:33
خیلی مدته تو خونه ی امنم هیچی ننوشتم. وبلاگم برام امن ترین نقطه ی دنیاست. امیدوارم سال جدید رو خوب شروع کرده باشید تو قرنطینه و خودتون رو آماده کنید برای بعد قرنطینه. توی 9سال کارمندی اینهمه مدت تعطیلی رو تجربه نکرده بودم. جای شما خالی خیلی داره خوش میگذره. کتاب، فیلم و سریال، ادیت عکس، تمرین پیانو فقط تنها چیزی که...
-
چه زندگی شگفت انگیزی
سهشنبه 6 اسفندماه سال 1398 09:27
میشه بارها و بارها این فیلم فوق العاده رو دید و خسته نشد ... کلارنس فرشته نجات جرج بهش میگه: من دارم یه فرصت بی نظیر بهت میدم. میخوام بهت نشون بدم اگه تو نبودی دنیا چه جایی میشد از دیشب درگیر این جمله ام دنیای بدون من؟ یعنی بود و نبود من چقدر موثره تو دنیا؟ از دیشب دارم فکر می کنم چقدر می تونم موثر باشم یا برعکس مخرب؟...
-
5000 تومن
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1398 12:07
واقعیتش اینه با 5000 تومن یه بسته آدامش نمیشه خرید اما میشه سهم کوچیک و حداقلی در خوشحالی مردمی داشت که جزیی ازین سرزمین هستن. لطفن برید به این صفحه فقط و فقط با 5000 تومن یه سهمی داشته باشید در کار قشنگ نرگس کلباسی اشتری مرسی از همه ی شما اطلاع رسانی هم یادتون نره نرگس کلباسی با همین 5 تومن 5 تومن نیمی از سرپل ذهاب...
-
ادا اطوار نمایشی حال بهم زن
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1398 09:35
29 اسفند رفته بودیم سوم پدر همکارم. یه مراسم خوب تو مژدهی گرفته بودن. وقتی ما وارد شدیم دیدیم همکارم که دختر بزرگه ست داره در مورد پدرش حرف میزنه و از خوبیهاش میگه. اونقدر از خوبیهای پدرش گفت و بهش افتخار کرد که من دلم خیلی برای مامانش سوخت. خیلی زیاد. چون خودش همیشه از مدیریت و سختگیریهای مامانش تعریف می کنه. اون...
-
نوشتم بالاخره
شنبه 5 بهمنماه سال 1398 15:08
هوا آفتابیه و آسمون آبی و پنجره ی محل کارم روبروی منظره ی چشم نوازیه که حال آدم رو خوب میکنه. ناهارم رو خوردم و یکسری از گزارشات رو حاضر کردم و روزبه بمانی گوش میدم: اتفاق من از وقتی تو رو دیدم زمان یک ثانیه م نگذشت مگه میشه تو رو دید به قبل دیدنت برگشت مگه میشه تو رو دید ازین رویا گذشت ... چه سه ماه سخت و دردناکی بود...
-
شکی ندارم (یادآوری)
دوشنبه 30 دیماه سال 1398 09:05
دنیا رو آدم های حقیر نساختند بلکه آدمهایی ساختند که با مهر، صداقت، بزرگی و یکرنگی و .... جلوی حقارت رو گرفتند... برای همینه که زندگی هنوز ادامه داره. چقدر خوبه یکی با سرچ نوشته هات میاد تو وبلاگت و چقدر خوبه یه سری مطالب رو که چند سال پیش نوشتم رو هنوز دارم زندگی میکنم و بهشون اعتقاد دارم
-
......
شنبه 21 دیماه سال 1398 09:26
شدم مثل اون روزی که خواهرم رو از دست دادمقلبم درد دارهاشکم بند نمیاد
-
چقدر راحت بی شرفید
شنبه 21 دیماه سال 1398 08:49
کثافتهاخطاهای انسانی تون کم نیست ...یکی دو تا نیست ...آرزو می کنم به خطای انسانی دچار بشید ...سر تک تک عزیزان و جگر گوشه هاتون خطای انسانی بیاد ...خطای انسانی درست و حسابی ...جگر سوز ...آه کُش ...بی شرفها اشکهام بند نمیاد ....
-
این روزها ...
چهارشنبه 13 آذرماه سال 1398 15:42
این روز ها فکرم خیلی مشغوله به زندگی انسانها. به اونهایی که فکر می کنن چون اسمشون اشرف مخلوقاته مجازن هرکاری کنن. وقتی از بالای صخره های رشی رودبار به عظمت سنگها و دره ها نگاه می کردم به اینکه قدرت آدمی در برابر این طبیعت دوزار نمی ارزه پس چرا آدمی اینقدر فکر می کنه قَدَر و نامیرایه فکر می کردم. طبیعت بازسازی می کنه...
-
طبیعت
شنبه 2 آذرماه سال 1398 11:57
خاک کویر رو ریختم توی یه شیشه کوچیک و گذاشتم رو میز کارم نگاش می کنم و مدام به خودم یادآوری می کنم: قدرت انسان در برابر قدرت طبیعت هیچه هیچ ناچیز ناچیز پس چرا یه عده ای مغرور به قدرتند؟؟؟؟؟؟
-
خیلی اتفاقها قرار بود بیفته
چهارشنبه 29 آبانماه سال 1398 12:01
قرار بود به عقب برنگردیم اما به لطف آقای روحانی خیلی شیک و مجلسی به عقب برگشتیم،هر چند اینقدر انتظارات ما رو پایین آورده بودن که ما خیال نمی کردین قراره یکی ما رو هل بده جلو ما هم توهم جلو بودن نداشتیم اما اونی که این کک رو انداخت به تنبون ما خیلی دستش درد نکنه حداقل فهموند به ما که صداقت با سیاست جور نیست دیگه پس اگه...
-
....
شنبه 26 مردادماه سال 1398 10:55
من فعلن رفتم بلاگفا تا وضعیت بلاگ اسکای معلوم شه. اینم از آدرس جدید: baranpaieziii.blogfa.com
-
خیلی خوبه
دوشنبه 14 مردادماه سال 1398 12:14
آدم هر روز یه نکته ای یاد بگیره ...
-
از دو هفته پیش
یکشنبه 13 مردادماه سال 1398 11:50
چند وقت پیش که رفته بودم دندانپزشکی همسر آقای دکتر یه مراجع داشت که دندان شیری ش خراب شده بود و بایستی ایمپلنت می کرد. خیلی برای من جالب بود که این خانوم تا این سن دندان شیری داشت و بعد از خراب شدنش بایستی هزینه می کرد برای ایمپلنت بی اونکه بتونه دندان اصلی داشته باشه و ازش استفاده کنه. می دونید اون روز خیلی فکرم...
-
هامون عزیز ما
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1398 10:45
آدمهای شجاع و نترس رو دوست دارم اصلن می پرستمشون. گفته بودم یه تماشاخانه داشتیم هامون ( هلال احمر صاحب اصلی این تماشاخانه علاوه بر کرایه ی بیشتر از مدیر این تماشاخانه درخواست درصدی از هر اجرا رو داشته و بعد که مدیر تماشاخانه مخالفت کرده، هلال احمر استشهاد محلی از همسایه ها رو برای شلوغی و ترافیک عنوان کرده و این...
-
ازون حرف قشنگا
سهشنبه 1 مردادماه سال 1398 10:50
# دکتر شیری
-
طبیعت
دوشنبه 31 تیرماه سال 1398 15:15
تقریبن دو سه سال پیش بود که یه مصاحبه دیده بودم از زن و مردی افغان که در زمان یورش طالبان به این سرزمین غنی و با فرهنگ و در بحبوحه ی جنگ و شلوغی و مرگ تو حیاط منزل شون، گل پرورش می دادند.شما فکر کن حیاط خونه شون (دقیق یادم نیست حیاط خونه شون بود یا یه باغ داشتن ) پر از گل های رنگی و خوشگل بود و آدم انگشت به دهان می...
-
مقاومت
شنبه 29 تیرماه سال 1398 15:40
پنجشنبه که رفتم خونه از بی خوابی شب گذشته داشتم بیهوش میشدم. خواهرم که تازه از تهران اومده بود داشت برنامه می چید که شام چی بخوریم و کجا بریم و ... (تازه شاغل شده میخواست مهمون مون کنه) حالا منم حساس به شلوغی خوابم نگرفت اما اونقدر بیحال و بی رمق بودم که ترجیح دادم برم یه دوش بگیرم تا بتونم پایه ی بچه ها باشم. تو حموم...
-
یه توضیح کوچیک
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1398 14:51
کامنت هام رو بسته م چون این روز ها کسی حال کامنت گذاشتن نداره. برای همین سعی می کنم تا کسی رو به زحمت نندازم
-
تو از حال من خبر نداری
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1398 12:41
استادم بِهِم میگه تمریناتت خیلی کم شده. قبلن بهتر تمرین می کردی. بعد میگه یه برنامه ریزی کن بشین روزی دو سه ساعت تمرین کن. بعد من مثل بچه مدرسه ای ها براش دلیل و برهان آوردم در طول هفته درگیر بودم و دندونپزشکی وقت منو گرفت و ... میگه این دلیلها دیگه کهنه و نخ نما شده. صبحها نیمساعت زودتر بلندشو تمرین کن و من با چشمانی...
-
نقص جسمانی رو محترم بدونیم
سهشنبه 25 تیرماه سال 1398 14:57
خیلی سخته آدم تو جامعه ای زندگی کنه که آدمهاش درکی از نقص جسمانی نداشته باشن، جامعه ای که خیلی از آدمهاش مشکل روحی حادی دارند و توی خیابون و محل کار و مراسمها و حتا دوستای نزدیک ما هستند اما واقعن مشکل بزرگ روحی دارند و خودشون رو سالم و کامل و بی نقص می دونند. خانواده هایی که عزیزان شون رو بعلت نقص جسمانی از دیگران...
-
شاهکاری دیگه از فهیم عطار
سهشنبه 25 تیرماه سال 1398 10:20
هر کسی یک راز مگو و نگفته دارد که دست و پا و دهان آن را بسته و انداخته در تاریکترین و دورترین قسمت قلبش. جای تاریکی که هیچ کس آن را نمیبیند و فقط خود آدم ازش خبر دارد و هر روز به اجبار چند بار بهش سر میزند و بالای سرش سوگواری میکند. من هم دارم. آدم اگر آدم باشد، تا روزی که راز را آزاد نکند، در تلاطم است. امروز دلم...
-
از هر دری سخنی
شنبه 22 تیرماه سال 1398 14:55
درست از چهارشنبه که با خواهرم قرار داشتم بریم عکاسی بارون اومده تا به امروز فردا هم بارندگی ادامه داره البته دیروز (جمعه) هوا بشدت آفتابی بوده اما از خونه بیرون نر فتیم که نرفتیم.جمعه ها یا روز های تعطیل اگه کسی منو برد بیرون برد اگه نبرد هیچی دیگه خونه می مونم. خبر خوب برای من اینه که روزبه بمانی و سیروان خسروی نیمه...
-
هشت سال
چهارشنبه 19 تیرماه سال 1398 09:22
امروز هشتمین سالیه که بطور رسمی تو این شرکت بعنوان کارمند کار می کنم. به برق و باد گذشت. منی که یه جا نمی توستم بند باشم شدم کارمند. بعضی اوقات برای خودم هم جای تعجبه چطور اونهمه هیجان و اشتیاق رو دادم به سکون. البته بگم بنده بعد از کار هم همچنان فعالیتهامو دارم و اگه جسمم اجازه بده تا خود شب انرژی دارم که کارهامو...