-
سال بلوا
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1398 10:05
خیلی خوشحالم که روز آخر سال 97 رفتم کمی پیاده روی کنم و رسیدم به کتابفروشی ماه نو که دنبال کتاب جیبی هزار خورشید تابان میگشتم اما دو تا از کتابهای جیبی عباس معروفی رو برداشتم که یه روزی مریم می گفت عباس معروفی بی نظیره. خوشحال ترم ازینکه با قلمش آشنا شدم که با شخصیتهاش میشه همزاد پنداری کرد زن و مرد هم نداره. فلش بک...
-
کاشان زیبا
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1398 14:27
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس. همیشه چیزی، انگار هوشیاری خواب، به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت و روی شانه ی ما دست می گذارد و ما حرارت انگشت های روشن او را بسان سم گوارایی کنار حادثه سرمی کشیم. من بالاخره رفتم مشهد اردهال سر خاک سهراب سپهری با اینکه شب رسیدیم اونجا (چون از نیاسر دیر حرکت کردیم) اما چون سهراب توی...
-
باید با آب طلا نوشت این پست رو
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1398 00:04
هفت هشت سال پیش، یک طوفان ناجور آمد و خیلی ددمنشانه چند تا ایالت جنوب مملکت را لت و کوب کرد. تمام ابرهای سیاه دنیا، انگار که کنفرانس داشته باشند، جمع شده بودند بالای شهر ما. رنگ آسمان شده بود دو پرده تیرهتر از سیاهِ پرکلاغی. باد و تگرک و باران و رعدبرق. درست مثل مانور آزمایشی روز واقعه. این وسط یک گردباد وحشی هم آمد...
-
بهارنارنج
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1398 11:50
تو محوطه ی شرکت قدم میزدم. آفتاب خوبی بود گفتم یکم ویتامین دی برسونم به بدن البته از روی مانتو و مقنعه . رفتم سمت باغچه ی شرکت وای که این بوی بهارنارنج مستم کرد. چقدر خوبه توی خیابون درخت نارنج کاشتند که بوی بهارنارنج پخش میشه و این همه شلوغی و بوق و سرعت ماشین ها به چشم نمیاد. من اگه شهردار رشت بشم دستور میدم همه جای...
-
آدمها
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1398 14:41
من آدمایی رو دیدم که همیشه خوب زندگی کردن، امیدوار بودن و حال خوب برای خودشون خریدار بودن. مال و منال دنیا براشون اهمیت نداشت دل شون خوش بود با هر چی که دلشون میخواست حتا وقتی مریض هم شدن باز هم امیدوار بودن به شفا. خیلی امیدوار تر از آدمهای سالم مثل خواهر من که خوب زندگی کرد اما فقط 22 سال خیلی ها رو هم دیدم با وجود...
-
صدایم بزن
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1398 12:04
هم عاقبتِ مردم کاشانه بدوشم من گام و گذر را به رسیدن نفروشم من صورت ماتی که به آیینه نیاید شعری که نه دیوانه نه فرزانه درآید صدایم بزن که شاید زمستان من سرآید مرا زنده کن به تابیدنی که تنها ز رویت برآید صدایم بزن که بی تو فروخفته در سکوتم به بال و پری ، نجاتم بده که من روبرو با سقوطم سرتاسر این بحر پراکنده سراب است...
-
نیمه شب در پاریس
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1398 13:10
گیل یه فیلمنامه نویس و نویسنده ست که بهمراه همسر و خانواده ی همسرش به فرانسه سفر می کنه اما مبهوت این شهر میشه و آرزو می کنه کاش می تونست تو قرن نوزدهم زندگی کنه تا اینکه یک شب هتل محل اقامتش رو گم می کنه و با زنگ ناقوس یه ماشین جلوی پاش نگه می داره که فیتز جرالد نویسنده بهمراه دوست دخترش و تعدادی دیگه از دوستانشون...
-
اندر احوالات من در یک روز بارانی
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1398 13:00
اینقدر رشت هوا سرده که من هنوز کاپشن و پالتو می پوشم برای بیرون رفتن و سرکار. شب با سوییشرت خوابیدم و بخاری هم روشن بود. از صبح هم هیتر محل کارم روشنه گرم هم نمیشم. این همکارم هم همش میاد تو اتاق درو باز میزاره لامصب یه باد سردی میاد که. همش خودم رو دلداری میدم قدر این هوا رو داشته باش فردا پس فردا اون گرمای تابستون...
-
منِ همیشه خوب
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1398 10:10
تیر ماه 90 بود که من بطور رسمی کارمند شدم تو سن 28 سالگی (البته قرار بود فقط 6 ماه موقت به عنوان نیروی جایگزین اینجا کار کنم) حقوق پایه گرفتم و بیمه شدم. خب برای منی که به خودم قول داده بودم ( با توجه به خاطره ی بد از محل کار قبلی م)هیچوقت شاغل نشم 6 ماه فرصت خوبی بود تا یکم پول در بیارم. حتا از حقوق و مزایا هم خبر...
-
سمفونی مردگان
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1398 15:00
فقط می تونم بگم این قلم رو باید قدر دونست که نه تنها برای ادبیات ایران بلکه برای ادبیات دنیا نعمت و غنیمته. سمفونی مردگان اثر بی نظیر عباس معروفی بنظرم یک شاهکار تو ادبیات ماست با اون فلش بکهای بی مانند که در طول داستان روایت میشه و نفس آدم رو بند میاره. سموفنی مردگان عباس معروفی نشر ققنوس
-
رویا هاتو دو دستی بچسب
سهشنبه 27 فروردینماه سال 1398 15:15
فیلم مثل بکهام کات دار بزن در مورد دختری هندی ساکن انگلستانه که بشدت به فوتبال علاقمنده و به دور از چشم خانواده متعصبش توی پارک با پسر ها فوتبال تمرین می کنه. تا اینکه یک روز یک دختر انگلیسی که اتفاقن خودش هم فوتبالیسته اون رو می بینه و اون رو به تیم فوتبال زنانی که خودش بازی می کنه دعوت می کنه. اتفاقات زیادی میفته تا...
-
سعی کنیم خر هایمان که از پل گذشت همچنان آدم خوبی باشیم
شنبه 24 فروردینماه سال 1398 11:21
ازینکه از آدما کارای خوب یاد بگیرم خیلی خوشم میاد مثلن یه هنری که به کارم بیاد یا یه فنی که یه جا کمکم کنه یا یه غذایی که موقع علامت سوال تو ذهن بشه درستش کرد یا یه وقتی توی یه موقعیت سخت گیر کردی که یهو یاد آدمی میفتی که تو موقعیت مشابه فلان کار رو کرده و میشه یه راه حل برام. نظرات مردم رو وقتی یه فیلم یا سریال یا...
-
دنیای اطرافمون پر از شگفتیه
سهشنبه 20 فروردینماه سال 1398 15:45
بیست روز از سال جدید و چهار روز از اومدن به سر کار میگذره که اتفاقات عدیده و پدیده ای ایران رو فرا گرفته.دیدن عزیزانم توی وضعیت سیل و رها نکردن زندگی شون قلب آدم رو مچاله می کنه. میدونید آگاهی این موقع ها به کمک آدم میاد. ما 4 سال و خورده ایه اومدیم شرکت جدید خارج از شهر تو جنگل. توی این 4 سال آشپزخونه ای که غذا...
-
بهار برایمان خبر خوش بیاور که محتاجیم به آن
شنبه 17 فروردینماه سال 1398 13:13
به چشم بهم زدنی تعطیلات عید گذشت. انگاری دیروز بود یکساعت زودتر مرخصی گرفتم تا برم یکم تو شهر بگردم. در کل تو عید جای خاصی نرفتم فقط خوابیدم و فیلم دیدم و پول خرج کردم اما یکی از بهترین روز های عمرم تو عید رفتن خونه ی دوست دوران دبیرستانم اعظم بود که اون یکی دوست مون منیژه رو هم دعوت کرده بود. واقعن خوش گذشت. دیشب...
-
ویترین
شنبه 10 فروردینماه سال 1398 03:33
ویترین زندگی آدمها برای خیلی هامون شدیدن جذابه غافل ازینکه خیلی ها آرزوی زندگی ما رو دارن. بگردیم تو زندگی هامون ببینیم داشته هامون چیه که خیلی ها حسرتش رو دارن. حضرت سعدی میفرماید: تا توانی علم بیاموز و مال بیندوز که دانا تو را به اولی داند و نادان به دومی والا :)))
-
کشور نازنینم
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1398 16:27
من از دروازه قرآن رد شدم واز بازار وکیل خرید کردم. برای من دیدن این صحنه ها از سیل خیلی غم انگیزه. لرستان، گرگان، شیرازو گویا سامانه ی جدید هم تو راهه. کشور نازنینم کم زخم نداره کم مسوول بی غیرت وبی وجدان نداره چرا باید توی این سال نویی اینهمه خسارت ببینه؟؟ کشورعزیزم،ایران زیبای من، سرزمین ثروتمند من ننگ بر کسانی که...
-
خواب
یکشنبه 4 فروردینماه سال 1398 17:00
این چند روزه که از تعطیلات گذشته من هنوز خستگی دارم. هنوز هم جایی برای عید دیدنی نرفتم فقط دوست دارم بخوابم. خواب خواب خواب ساعت هم که فقط در حال شلنگ تخته انداختنه :|||||
-
سال نو مبارک
پنجشنبه 1 فروردینماه سال 1398 01:10
سال 97با همه ی سختی وگرونی و بدقولی و دلتنگی و اتفاقات ریز و درشتش تموم شد. آدمها معمولن دو بار در سال خودشونو الک می کنن یکی روز تولد و یکی یه روز قبل سال جدید (حداقل من اینطوریم). 97 از نظر شخصی برای من سال خوبی بود. تئاتر های خوب زیاد دیدم، کنسرتهای خیلی خوب زیاد رفتم. کتابهای خیلی خوب زیاد خوندم.سینما رفتم، کلاس...
-
بدون تاریخ بدون امضای تلخ
یکشنبه 26 اسفندماه سال 1397 15:40
دیروز هوا محشر بود. گفتم از یکشنبه دیگه هوا سرد میشه پس امروز رو برم پیاده روی. بعد از کار یکساعت رفتم پیاده روی. اومدم خونه دیدم خونه زیرو رویه برای خونه تکونی. سرم گیج میرفت احساس می کردم هر آن میخورم زمین اما با اون حال با خواهرم کل خونه رو تمیز کردیم. امروز که اومدم سر کار تمام بدنم درد میکنه دارم می میرم اما...
-
یه روز خوب میاد؟؟؟؟
یکشنبه 19 اسفندماه سال 1397 13:40
خدا به این خانومهای خونه دار قوت بده، دایم در حال شستن و پختن و تمیزکاری و ... هستن. بازم انرژی دارن. برای همینه میگن زنها با یک دست گهواره را تکان می دهند با یک دست دنیا را... این روز های شلوغ پلوغ اسفند همه به نوعی درگیرند و دارن خودشون رو برای عید آماده می کنن. جدای این همه خبر اختلاس و دزدی و مال ملت خوری (که...
-
سوتی
جمعه 17 اسفندماه سال 1397 22:47
خیلی دوست داشتم با بچه های کوهنوردی برم جمعه درختکاری اما چون وضعیت جسمی درستی نداشتم نتونستم ثبت نام کنم البته خیلی هم غصه خوردم. دوست داشتم آخرین گردش سال 97 رو با درختکاری تجربه کنم. خب ازونجا که بخت با بنده سالی یکبار یار میشه بارندگی شد و برنامه کنسل شد و بسی خوشحال شدم ازین اتفاق. بارون اونقدر شدید بود امروز...
-
بعضی از روز ها اینطورین دیگه
چهارشنبه 15 اسفندماه سال 1397 15:35
شده یه روزایی ادکلن زیاد زده باشین حالتون بد شه؟؟؟؟ امروز ازون روز هاست برام. شیشه ادکلن رو خالی کردم رو لباسم حالم داره بد میشه. این پنجره رو باز میزارم تا از حالت خفگی در بیام سردم میشه، می بندم گرمم میشه به اضافه ی بوی ادکلن پنجره رو باز کردم یکم هوا عوض شه دیدم بوی فاضلاب میاد گرفتاری شدیما پ.ن: همکارم اومده تو...
-
از سری تجربیات خوب دیگران
چهارشنبه 15 اسفندماه سال 1397 09:40
چند سال پیش که وبلاگها رونق داشت یه وبلاگی بود که یه مطلب خیلی بزرگ ازش یاد گرفتم. خانوم نویسنده نوشته بود مهمون داشتن مادرشون کلی غذای خوب تدارک دیده بود به مادرش میگه خب خانوم فلانی اینان که، چرا اینقدر غذا درست کرده؟مامانش گفته خب باشن خانوم فلانی، اونا وضع مالی خوبی ندارن حداقل که امشب مهمون مان پذیرایی خوب کنیم...
-
فول انرژی باشید ایشالا
سهشنبه 14 اسفندماه سال 1397 15:15
با احترام به حقوق حیوانات، آرزومندم همکار مارصفت نصیب تون نشه این پست رو خوندم گفتم شما هم بخونید کمی آروم شید از مزیت های ساختن کارخونه توی جنگل اینه که از هوای خوب و صدای پرندگان و شکوفه ی درختها توی زمستون میشه بهره برد. هوا اینجا اینقدر خوبه دوست دارم برم وسط محوطه حیاط شرکت یه چرت بزنم. بنفشه هام دارن خوب رشد می...
-
نرگس
دوشنبه 13 اسفندماه سال 1397 09:25
انسانی هست به اسم نرگس کلباسی اشتری که وقتی اتفاقات روزمره داره منو از پا در میاره به پیچ اینستاگرامش سر می زنم تا حالم خوب شه. باید از نرگس زندگی کردن و امیدواری رو یاد گرفت ... صفحه ی نرگس کلباسی اشتری در اینستا گرام
-
کتاب سبز
یکشنبه 12 اسفندماه سال 1397 09:00
این فیلم کتاب سبز یکی از بهترین فیلمهای این چند وقت اخیر بعد از 2016 بود که دیدم. از نظر روانشناسی فوق العاده ، از نظر اجتماعی و فرهنگی بی نظیر، از نظر تجربه و احساس دنیایی از درس و از نظر دوستی و دشمنی حد اعتدلال رو نشون داد.باز هم می گم آدمها عجیب روی زندگی هم موثرند، عجیب ... در مورد فیلم اگر هنوز تصمیم به تماشاش...
-
خوشی ریزه میزه
شنبه 11 اسفندماه سال 1397 15:45
خواهرم قبلن که میرفت کلاس *هارمونیکا نمی تونست رژ بزنه برای همین خیلی ناراحت بود اما الان که میره کلاس گیتار خوشحاله چون میتونه رژقشنگاشو بزنه. همین خوشیهای ریزه میزه آدمو سرپا و خوشحال نگه میداره ... * هارمونیکا یه نوع سازی دهنیه
-
اندراحوالات روزگار حال ما
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1397 14:00
پریروز رفتم گوشیم رو بگیرم، 430 تومن ناقابل هزینه بابت تعمیرش دادم، تب که داشتم اصلن با شنیدن این قیمت سوختم. حالا دو سال و نیم پیش 680 تومن این گوشی رو خریده بودم. میخوام میگم این بلایی که توی این 13 سال سرمون بخاطر پایین بالا رفتن دلار اومده سر هیچ بنده ای نیاد ایشالا که تاوانش رو فقط و فقط مردم عادی باید بدن اونایی...
-
استقلال
یکشنبه 5 اسفندماه سال 1397 15:05
همیشه برای من جای سوالن دخترایی که ازدواج کردن اما تموم زندگی شونو به ماماناشون گزارش میدن یا هر روز میرن می بیننشون یا پسرای متاهلی که تموم ریز حساب کتابا و کاراشون رو با پدراشون انجام میدن یا در جریان میزارنشون. اینا چطوری زندگی می کنن؟ سخت شون نیست که هنوز وابسته ان؟حالا این خانومها و آقایونی که بعد از بچه دار شدن...
-
و رویای من اینست
شنبه 4 اسفندماه سال 1397 23:23
منتظرم چایی م دم بیاد تا با پشمک بخورم. صدای تلویزون از هال تا اتاقی که نشستم میاد.بابام صداش رو اونقدر بلند کرده که هدست گذاشتم تو گوشم و دارم شادمهر گوش میدم. اونقدر خسته ام و نیاز به سفر دارم که حد نداره. دوست دارم برم عکاسی اما وقت نمیشه چون تا از کار تعطیل میشم شب میشه. عکاسی هم حوصله میخواد و هم نور و هم ساعت...