-
ادا اطوار نمایشی حال بهم زن
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1398 09:35
29 اسفند رفته بودیم سوم پدر همکارم. یه مراسم خوب تو مژدهی گرفته بودن. وقتی ما وارد شدیم دیدیم همکارم که دختر بزرگه ست داره در مورد پدرش حرف میزنه و از خوبیهاش میگه. اونقدر از خوبیهای پدرش گفت و بهش افتخار کرد که من دلم خیلی برای مامانش سوخت. خیلی زیاد. چون خودش همیشه از مدیریت و سختگیریهای مامانش تعریف می کنه. اون...
-
نوشتم بالاخره
شنبه 5 بهمنماه سال 1398 15:08
هوا آفتابیه و آسمون آبی و پنجره ی محل کارم روبروی منظره ی چشم نوازیه که حال آدم رو خوب میکنه. ناهارم رو خوردم و یکسری از گزارشات رو حاضر کردم و روزبه بمانی گوش میدم: اتفاق من از وقتی تو رو دیدم زمان یک ثانیه م نگذشت مگه میشه تو رو دید به قبل دیدنت برگشت مگه میشه تو رو دید ازین رویا گذشت ... چه سه ماه سخت و دردناکی بود...
-
شکی ندارم (یادآوری)
دوشنبه 30 دیماه سال 1398 09:05
دنیا رو آدم های حقیر نساختند بلکه آدمهایی ساختند که با مهر، صداقت، بزرگی و یکرنگی و .... جلوی حقارت رو گرفتند... برای همینه که زندگی هنوز ادامه داره. چقدر خوبه یکی با سرچ نوشته هات میاد تو وبلاگت و چقدر خوبه یه سری مطالب رو که چند سال پیش نوشتم رو هنوز دارم زندگی میکنم و بهشون اعتقاد دارم
-
......
شنبه 21 دیماه سال 1398 09:26
شدم مثل اون روزی که خواهرم رو از دست دادمقلبم درد دارهاشکم بند نمیاد
-
چقدر راحت بی شرفید
شنبه 21 دیماه سال 1398 08:49
کثافتهاخطاهای انسانی تون کم نیست ...یکی دو تا نیست ...آرزو می کنم به خطای انسانی دچار بشید ...سر تک تک عزیزان و جگر گوشه هاتون خطای انسانی بیاد ...خطای انسانی درست و حسابی ...جگر سوز ...آه کُش ...بی شرفها اشکهام بند نمیاد ....
-
این روزها ...
چهارشنبه 13 آذرماه سال 1398 15:42
این روز ها فکرم خیلی مشغوله به زندگی انسانها. به اونهایی که فکر می کنن چون اسمشون اشرف مخلوقاته مجازن هرکاری کنن. وقتی از بالای صخره های رشی رودبار به عظمت سنگها و دره ها نگاه می کردم به اینکه قدرت آدمی در برابر این طبیعت دوزار نمی ارزه پس چرا آدمی اینقدر فکر می کنه قَدَر و نامیرایه فکر می کردم. طبیعت بازسازی می کنه...
-
طبیعت
شنبه 2 آذرماه سال 1398 11:57
خاک کویر رو ریختم توی یه شیشه کوچیک و گذاشتم رو میز کارم نگاش می کنم و مدام به خودم یادآوری می کنم: قدرت انسان در برابر قدرت طبیعت هیچه هیچ ناچیز ناچیز پس چرا یه عده ای مغرور به قدرتند؟؟؟؟؟؟
-
خیلی اتفاقها قرار بود بیفته
چهارشنبه 29 آبانماه سال 1398 12:01
قرار بود به عقب برنگردیم اما به لطف آقای روحانی خیلی شیک و مجلسی به عقب برگشتیم،هر چند اینقدر انتظارات ما رو پایین آورده بودن که ما خیال نمی کردین قراره یکی ما رو هل بده جلو ما هم توهم جلو بودن نداشتیم اما اونی که این کک رو انداخت به تنبون ما خیلی دستش درد نکنه حداقل فهموند به ما که صداقت با سیاست جور نیست دیگه پس اگه...
-
....
شنبه 26 مردادماه سال 1398 10:55
من فعلن رفتم بلاگفا تا وضعیت بلاگ اسکای معلوم شه. اینم از آدرس جدید: baranpaieziii.blogfa.com
-
خیلی خوبه
دوشنبه 14 مردادماه سال 1398 12:14
آدم هر روز یه نکته ای یاد بگیره ...
-
از دو هفته پیش
یکشنبه 13 مردادماه سال 1398 11:50
چند وقت پیش که رفته بودم دندانپزشکی همسر آقای دکتر یه مراجع داشت که دندان شیری ش خراب شده بود و بایستی ایمپلنت می کرد. خیلی برای من جالب بود که این خانوم تا این سن دندان شیری داشت و بعد از خراب شدنش بایستی هزینه می کرد برای ایمپلنت بی اونکه بتونه دندان اصلی داشته باشه و ازش استفاده کنه. می دونید اون روز خیلی فکرم...
-
هامون عزیز ما
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1398 10:45
آدمهای شجاع و نترس رو دوست دارم اصلن می پرستمشون. گفته بودم یه تماشاخانه داشتیم هامون ( هلال احمر صاحب اصلی این تماشاخانه علاوه بر کرایه ی بیشتر از مدیر این تماشاخانه درخواست درصدی از هر اجرا رو داشته و بعد که مدیر تماشاخانه مخالفت کرده، هلال احمر استشهاد محلی از همسایه ها رو برای شلوغی و ترافیک عنوان کرده و این...
-
ازون حرف قشنگا
سهشنبه 1 مردادماه سال 1398 10:50
# دکتر شیری
-
طبیعت
دوشنبه 31 تیرماه سال 1398 15:15
تقریبن دو سه سال پیش بود که یه مصاحبه دیده بودم از زن و مردی افغان که در زمان یورش طالبان به این سرزمین غنی و با فرهنگ و در بحبوحه ی جنگ و شلوغی و مرگ تو حیاط منزل شون، گل پرورش می دادند.شما فکر کن حیاط خونه شون (دقیق یادم نیست حیاط خونه شون بود یا یه باغ داشتن ) پر از گل های رنگی و خوشگل بود و آدم انگشت به دهان می...
-
مقاومت
شنبه 29 تیرماه سال 1398 15:40
پنجشنبه که رفتم خونه از بی خوابی شب گذشته داشتم بیهوش میشدم. خواهرم که تازه از تهران اومده بود داشت برنامه می چید که شام چی بخوریم و کجا بریم و ... (تازه شاغل شده میخواست مهمون مون کنه) حالا منم حساس به شلوغی خوابم نگرفت اما اونقدر بیحال و بی رمق بودم که ترجیح دادم برم یه دوش بگیرم تا بتونم پایه ی بچه ها باشم. تو حموم...
-
یه توضیح کوچیک
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1398 14:51
کامنت هام رو بسته م چون این روز ها کسی حال کامنت گذاشتن نداره. برای همین سعی می کنم تا کسی رو به زحمت نندازم
-
تو از حال من خبر نداری
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1398 12:41
استادم بِهِم میگه تمریناتت خیلی کم شده. قبلن بهتر تمرین می کردی. بعد میگه یه برنامه ریزی کن بشین روزی دو سه ساعت تمرین کن. بعد من مثل بچه مدرسه ای ها براش دلیل و برهان آوردم در طول هفته درگیر بودم و دندونپزشکی وقت منو گرفت و ... میگه این دلیلها دیگه کهنه و نخ نما شده. صبحها نیمساعت زودتر بلندشو تمرین کن و من با چشمانی...
-
نقص جسمانی رو محترم بدونیم
سهشنبه 25 تیرماه سال 1398 14:57
خیلی سخته آدم تو جامعه ای زندگی کنه که آدمهاش درکی از نقص جسمانی نداشته باشن، جامعه ای که خیلی از آدمهاش مشکل روحی حادی دارند و توی خیابون و محل کار و مراسمها و حتا دوستای نزدیک ما هستند اما واقعن مشکل بزرگ روحی دارند و خودشون رو سالم و کامل و بی نقص می دونند. خانواده هایی که عزیزان شون رو بعلت نقص جسمانی از دیگران...
-
شاهکاری دیگه از فهیم عطار
سهشنبه 25 تیرماه سال 1398 10:20
هر کسی یک راز مگو و نگفته دارد که دست و پا و دهان آن را بسته و انداخته در تاریکترین و دورترین قسمت قلبش. جای تاریکی که هیچ کس آن را نمیبیند و فقط خود آدم ازش خبر دارد و هر روز به اجبار چند بار بهش سر میزند و بالای سرش سوگواری میکند. من هم دارم. آدم اگر آدم باشد، تا روزی که راز را آزاد نکند، در تلاطم است. امروز دلم...
-
از هر دری سخنی
شنبه 22 تیرماه سال 1398 14:55
درست از چهارشنبه که با خواهرم قرار داشتم بریم عکاسی بارون اومده تا به امروز فردا هم بارندگی ادامه داره البته دیروز (جمعه) هوا بشدت آفتابی بوده اما از خونه بیرون نر فتیم که نرفتیم.جمعه ها یا روز های تعطیل اگه کسی منو برد بیرون برد اگه نبرد هیچی دیگه خونه می مونم. خبر خوب برای من اینه که روزبه بمانی و سیروان خسروی نیمه...
-
هشت سال
چهارشنبه 19 تیرماه سال 1398 09:22
امروز هشتمین سالیه که بطور رسمی تو این شرکت بعنوان کارمند کار می کنم. به برق و باد گذشت. منی که یه جا نمی توستم بند باشم شدم کارمند. بعضی اوقات برای خودم هم جای تعجبه چطور اونهمه هیجان و اشتیاق رو دادم به سکون. البته بگم بنده بعد از کار هم همچنان فعالیتهامو دارم و اگه جسمم اجازه بده تا خود شب انرژی دارم که کارهامو...
-
سلام
یکشنبه 16 تیرماه سال 1398 13:15
دارم آلبوم " کجا باید برم روزبه بمانی " رو گوش می دم. چقدر با احساس می خونه با اون ترانه های زیبا که تک تک کلمات انگار زندگی شده است. این آهنگ " سلام " منو دیوانه کرده، عاشق کرده، درگیر کرده. اصلن من غرق شدم تو این ترانه و آهنگ و احساس مث تیرِ خلاص میخوامت بعدِ یک عمر تازه فهمیدم من چقد بی اساس...
-
کار خوب برای بهتر شدن
شنبه 15 تیرماه سال 1398 13:15
یک روزهایی هست که حال آدم خوب نیست. بقول چرچیل سگ سیاه به دنبال آدم افتاده و می خواهد روان آدم را تکه و پاره کند. در دنیا زیبایی نیست و یک حس کرخت بودنی هست که شبیه غرق شدن در سیاهیهاست. این روزها چکار می کنید؟ یک تجربه خوب من این است که باید یک کار خوبی کرد، کاری که شما خوبش می دانید، تا حال آدم خوب بشود. برای من...
-
پیچیدگی
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1398 14:14
فصل دوم سریال دروغهای بزرگ کوچیک رو دارم می بینم. سَلِست که خیانت دیده و مدلین که خیانت کرده. سَلِست فرزند حاصل از خیانت و مادرش جین رو پذیرفته حتا از ارثیه ی پِری (همسر مرحومش که به قتل رسیده) مبلغی بعنوان حق تجاوز رو به جین بخشیده. اِد همسر دوم مدلاین به خاطر خیانتی که دیده شاید به فکر اینه خونه رو ترک کنه. مادر...
-
از روزمره ها بگم که :
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1398 11:00
* یه دندون شماره ی هفت بود دادم درستش کنه دکترکه با کلی توضیحات در موردش گفت نهایتن ده سال برات کار میکنه و هزینه ش میشه یک میلیون و هفتصد. با یه حساب سر انگشتی دیدم اگه ایمپلنت کنم سه و خورده ای باید هزینه کنم اگه بکشم جاش خالی می مونه غذا خوردن سخت میشه گفتم جهنم و ضرر درستش کن. بعد چند تا جلسه دیدم منشیش 50 تومن...
-
گرمِ گرم
سهشنبه 11 تیرماه سال 1398 15:34
باورتون بشه بعد از اون طوفان دیروز الان آفتابه
-
باران تابستانی
دوشنبه 10 تیرماه سال 1398 14:00
شاید باورتون نشه (شایدم باورتون بشه) الان داره تو رشت بارون میاد چقدرم شدیده والا
-
شهروند نمونه ی جامعه ی خویش باشیم
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1398 12:48
رفتم سوار تاکسی بشم صندلی جلو یه خانم چاق چادری نشسته بود (اگه گفتم چاق چادری مسخره نکردم خواستم وضعیت رو شرح بدم) و عقب یه خانوم و یه آقا پسر بیرون تاکسی منتظر بود تا نفر چهارم سوار بشه. من که اومدم سوار بشم خانوم چادریه برگشت به جوونک لاغر گفت آقا بیا جلو بشین من عقب می شینم. ایشون مثلن برای راحتی ما خانومها تلپی...
-
دکتر هلاکویی
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1398 13:45
*با توجه به پست قبل که یک روزه نظرات رو باز گذاشته بودم و با توجه به آمار بالا نظری دریافت نکردم (شاید هم دریافت کردم اما نیومد) تصمیم گرفتم که فقط بنویسم و منتظر نظر کسی نباشم (تا این حد دیکتاتورم ) * بعضیها اینقدر سطح شون پایینه که آدم حالش بده میشه باهاشون اصلن حرف بزنه چه برسه جواب شون رو بده. *آیا فایلهای صوتی...
-
شبیه هم میشیم ...
دوشنبه 3 تیرماه سال 1398 09:50
خیلی از ما آدمهای دو رو و وحشتناکی هستیم. جلو روی هم قربون صدقه ی همدیگه میریم و پشت سر زیرپای همدیگه رو خالی می کنیم. اینکه سی س تِم هم تونسته ما رو روبروی هم قراره بده خیلی موفق عمل کرده . انگاری همه به نوعی یه بغض و خشم فرو خفته داریم که برای درمانش دست به هر کاری میزنیم تا حال مون کمی خوب بشه. دیدید خیلی از آدم...