X
تبلیغات
رایتل

زندگی همچنان ادامه دارد

شنبه 1 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 09:39

امروز اولین روز آذر ماه سال نود و سهِ و زندگی همچنان ادامه داره و زمین می چرخه و هر کی به کاری مشغوله. آبان اتفاق خاصی نیفتاد. نه کلاسی نه مهمونی آنچنانی و نه بازدید از دوستی که یکم دلم وا بشه اما زمان گذشت و گذشت تا رسید به امروز. دیروز که رفته بودم سر خاک عزیز و دایی، یه جوون اومده بود سر خاک مادرش و داشت گریه می کرد. من به بهانه ی آوردن آب از اونجا دور شدم تا راحت گریه کنه. سخته آدم گریه ی یکی رو ببینه جز تو شادی و شوق.


هفته ی گذشته اهالی هنر و سینما سه تن از عزیزان رو به خاطر سرطان به دست خاک سپرد. فقط خدا می دونه چند نفر که مشهور و استار هنر و ورزش و ... نبودن بخاطر سرطان با زندگی وداع کردند. مجری از یکی از جوونا پرسید چرا اومدی مراسم مرتضا پاشایی؟ گفت: آخه من و اون یک درد مشترک داریم و زد زیر گریه .....

روح تمامی عزیزان که این بیماری تمام وجودشون رو با همه ی بی رحمی نشانه گرفته، شاد. خدای بزرگ تسلی بخش دل خانواده هاشون باشه. آمین


این جمله رو جایی خوندم که خیلی به دلم نشست:


میتوانیم منتظر بمانیم تا کسی بیاید و اتفاق خوب زندگیمان شود میتوانیم همین امروز‍ بکوشیم اتفاق خوب زندگی دیگران باشیم...






........

پنج‌شنبه 29 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 10:08

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و زباران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود بخود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
«سالکم» قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم

مجتبی کاشانی


با احترام به شهرام شکوهی این آهنگ زیباش رو گوش کنید. 



خانه باغ

یکشنبه 25 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:25

خرید کردن یکی از دلمشغولی ها و سرگرمی های من است. اصلن زمانی که شیپیش در ته جیبم شلنگ تخته می اندازد و قدرت خرید ندارم انگاری یک نفر چنگ بر قلبم انداخته و دارد ریش ریشش می کند.

5 شنبه جهت تفریح آخر هفته با همشیره به مرکز خرید رفته بودیم و اول و آخر فروشگاه را بالا و پایین کردیم و آنقدرجنس در سبد کالا انداختم که حساب از دستم در رفت و زمان پرداخت صورتحساب این قلب بینوا داشت از سینه در می آمد. با خودم حساب سر انگشتی که کردم دیدم باز هم حقوق این ماه برای من آب و نان نمی شود و باید از یکی قرض کنم تا دخل و خرجم کمی متعادل شود. جالب اینجاست بنده بعنوان آدم متمول خانواده بعد از بابا به حساب می آیم و کلن به دید ویژه ای به بنده احترام گذاشته می شود اما کسی از جیب خالی و دل غمگینم خبر ندارد که تا پایان سال جاری همچنان بدهکار باقی می مانم.  

چند روزی بود که ویرِ خرید یک باغ به جانم افتاده و تمام کائنات دست به دست هم داده بودند تا این خاسته را انگُلَک کنند و خُره ی خرید باغ، زندگی را از من گرفته بود.

الغرض دیشب برادر فرمودند که دوستمان دارد باغش را می فروشد و نیاز شدیدی به پول دارد و من که بشدت به باغش علاقه دارم از دیشب دارم فکر می کنم چطور مبلغ مورد نظر را تهیه کنم تا صاحب باغ شوم آنهم در مدت یکهفته.

آنقدر فکر کردم که مخم سوت کشید. هر چند خانواده هم نظر های خودشان را اعلام نموده و پیشنهاد دادند که هر کدام مبلغی را برای خرید  کمک خاهند نمود اما میل قلبی ام نیست که به چند نفر بدهکار باشم. آنطوری احساس می کنم اصلن آنجا متعلق به من نیست و دارم عاریه در آن نفس می کشم.

خدا جان، این کائنات و نشانه هایش را به جانم انداختی، بی زحمت پول خرید باغ مورد نظر را هم بی دردسر و بی وام و غرض و قوله به جانم بینداز که می دانم خوشی بندگانت را دوست داری. 



برچسب‌ها: باغ مورد علاقه من
( تعداد کل: 12 )
   1       2       3       4    >>