X
تبلیغات
رایتل

حرفهایی از ته دل

یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:00
تلخ ترین و غم انگیزترین اشک هایی که بر سر مزارها ریخته می شود ، به خاطر حرفهای ناگفته و کارهای انجام نشده است.  هرییت بیچراستوو

بیشتر مردم دوست دارند که آن سه کلمه کوتاه (تو را دوست دارم)را بشنوند. البته گاهی آن را درست به موقع می شنوند . بتی را برای اولین بار روزی ملاقات کردم که او را به بخشی که در آنجا داوطلبانه کار می کردم آوردند. وقتی که او را از اتاق جراحی به بخش منتقل کردند همسرش بیل در حالی که خیلی عصبانی بود در گوشه ایی ایستاده بود. اگر چه بتی مراحل پایانی مبارزه با بیماری سرطان را سپری می کرد، اما بشاش و امیدوار بود. بعد از این که بتی را روی تخت گذاشتیم ، بر روی تمامی لوازمی که برای بتی تدارک دیده شده بود نامش را نوشتم و پرسیدم که آیا به چیزی احتیاج دارد یا خیر؟ گفت : بله. لطف می کنید و طرز روشن کردن تلویزیون را به من یاد بدهید؟ من از سریال های تلویزیونی خیلی خوشم می آید . اما نمی خواهم در مورد حوادث سریال زیاد کنجکاوی کنم . بتی یک زن احساساتی بود و به سریال های تلویزیونی ، رمانهای احساسی و فیلم های عاشقانه علاقه ی زیادی داشت، پس از آشنایی من و بتی و پس از اعتمادی که نسبت به من پیدا کرده بود محرمانه به من گفت که سی و دو سال زندگی با مردی که همیشه به من می گوید :« یک زن احمق » ناکامی بزرگی است. گفت: بله ، من می دانم که بیل مرا دوست دارد، اما او آدمی نیست که احساسش را به زبان بیاورد، یا برایم کارت بفرستد.آهی کشید و از پنجره به درخت های حیاط بیمارستان خیره شد.حاضرم همه چیزم را بدهم تا به من بگوید که دوستت دارم ولی این در طبیعت او نیست.


 


ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: داستان نوشت

مادر بودن سخت ترین کار دنیاست

شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:45

 این آهنگ
برچسب‌ها: تبریک نوشت

شما که غریبه نیستید

چهارشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 10:22
هوشنگ مرادی کرمانی را خیلی دوست دارم. همیشه در داستانهای زیبایش، صداقتی ناب وجود دارد که خاننده را جذب خودش می کند. واقعیت اینجاست من جز داستانهایی که به تصویر کشیده شده چون قصه های مجید، میهمان مامان، چکمه، مربای شیرین هیچ کدام از آثارش را نخانده ام. کتاب "شما که غریبه که نیستید" را وقتی خاهرم میخاند، برای من هم تعریف می کرد. نیمه های شب از ته دل می خندیدیم از دست کار های هوشو - شخصیت هوشنگ در این کتاب-  یا وقتی غمها و بی مادری هوشو را می شنیدیم هر دویمان بغض می کردیم و اشکمان سرازیر می شد. با شنیدن داستان "بچه های قالیباف خانه"غم سنگینی بر روی قلبم جا خوش کرد و توانی برای ادامه ی شنیدنش نماند.
«من هوشنگ مرادی کرمانی هستم.16 شهریور ماه 1323 در روستای سیرچ از توابع کرمان، در منتهای سختی و محرومیت و فقر به دنیا آمدم، از 8 سالگی کار کرده‌‏ام؛ از همین دوران به خواندن علاقه خاصی داشتم. تا 15 سالگی در کرمان بودم و زندگی‌‏ام بدون پدر و مادر گذشت، زندگی پر از سختی و درد.»
«این داستان‌‏ها، حاصل چنگ زدن و تلاش من در زندگی است؛ یعنی من به زندگی خودم چنگ زدم و آن را به تصویر کشیدم و داستان‌‏هایم همه ریشه در زندگی من دارد. زمانی که دیدم مردم دردهای مرا گوش نمی‌‏دهند، سعی کردم آنها را به زبان طنز بگویم».

هوشنگ مرادی کرمانی در باره ی نوشتن می گوید:
«برای من رنج نوشتن زیباترین رنج‌‏هاست. من به دنیا نیامده‌‏ام که برج بسازم یا رئیس جمهور شوم. من به دنیا آمده ام که نویسنده شوم. بهترین دوست من قلم و کاغذ است. زمانی که می‌‏نوشتم، هیچ وقت فکر نمی‌‏کردم آن قدر بزرگ شوم که دیگران برای من دست بزنند یا برای گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود که خود را با نوشتن خالی می‌‏کردم و لذت می‌‏بردم."


کاش جای کتابهای هوشنگ مرادی کرمانی در کتابخانه های کودکانمان خالی نباشد...
عمرت دراز و قلمت مانا هوشنگ مرادی کرمانی


داستان صوتی چکمه اینجا

 


ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: کتاب نوشت
( تعداد کل: 13 )
   1       2       3       4       5    >>