X
تبلیغات
رایتل

لستر

چهارشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:47
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به 46 یا 52 یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
5 میلیارد و هفت میلیون و 18 هزار و 34 آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق می زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!    

    "شل سیلور استاین"



پ.ن: عطف به پست قبل، دیروز کتاب (از کاه کوه نسازید) رو خریدم و جمله ی پایین رو روش نوشتم و گذاشتم روی پیشخان ورودی کتابخانه ی سبزه میدان رشت. حس خوبی داشتم از انجام این کار.


جمله ی روی کتاب:

دوست عزیز

امیدوارم از خوندن کتاب لذت ببری و وقتی خوندنش تموم شد

کتاب رو روی یکی از نیمکتها یادگاری بگذاری تا

یک نفر دیگر رو هم در این لذت شریک کنی

روزگارت سبز



حرفهایی از ته دل

یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 15:00
تلخ ترین و غم انگیزترین اشک هایی که بر سر مزارها ریخته می شود ، به خاطر حرفهای ناگفته و کارهای انجام نشده است.  هرییت بیچراستوو

بیشتر مردم دوست دارند که آن سه کلمه کوتاه (تو را دوست دارم)را بشنوند. البته گاهی آن را درست به موقع می شنوند . بتی را برای اولین بار روزی ملاقات کردم که او را به بخشی که در آنجا داوطلبانه کار می کردم آوردند. وقتی که او را از اتاق جراحی به بخش منتقل کردند همسرش بیل در حالی که خیلی عصبانی بود در گوشه ایی ایستاده بود. اگر چه بتی مراحل پایانی مبارزه با بیماری سرطان را سپری می کرد، اما بشاش و امیدوار بود. بعد از این که بتی را روی تخت گذاشتیم ، بر روی تمامی لوازمی که برای بتی تدارک دیده شده بود نامش را نوشتم و پرسیدم که آیا به چیزی احتیاج دارد یا خیر؟ گفت : بله. لطف می کنید و طرز روشن کردن تلویزیون را به من یاد بدهید؟ من از سریال های تلویزیونی خیلی خوشم می آید . اما نمی خواهم در مورد حوادث سریال زیاد کنجکاوی کنم . بتی یک زن احساساتی بود و به سریال های تلویزیونی ، رمانهای احساسی و فیلم های عاشقانه علاقه ی زیادی داشت، پس از آشنایی من و بتی و پس از اعتمادی که نسبت به من پیدا کرده بود محرمانه به من گفت که سی و دو سال زندگی با مردی که همیشه به من می گوید :« یک زن احمق » ناکامی بزرگی است. گفت: بله ، من می دانم که بیل مرا دوست دارد، اما او آدمی نیست که احساسش را به زبان بیاورد، یا برایم کارت بفرستد.آهی کشید و از پنجره به درخت های حیاط بیمارستان خیره شد.حاضرم همه چیزم را بدهم تا به من بگوید که دوستت دارم ولی این در طبیعت او نیست.


 


ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: داستان نوشت

گلف و قهوه

دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:23

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”.

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. “در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!” همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:

” حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.”

پروفسور ادامه داد:

“اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیز هایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.”

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت:

” خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!

( تعداد کل: 4 )
   1       2    >>