X
تبلیغات
زولا

بعضی صدا ها، خاطره ها را زنده می کند

سه‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 11:40

محوطه ی حیاط شرکت جدید رو دارن صاف و هموار می کنند با انواع ماشینهای جاده صاف کن (اسمشو نمیدونم چیه). از پشت پنجره هم تصویرو می بینم و هم صدا رو که مثلِ مته تو گوشمه.

یادمه یکی از دوستان که کارآفرین نمونه ی استان گیلان بود تعریف می کرد: وقتی بعد از اتمام تحصیلات از فرانسه برگشتم ایران رفتم روستای محل زندگی پدرشوهرم برای زندگی که از خان های بزرگ و متمول بوده. مداومت زیادی توی کار و زندگی داشتم و یکی از هدفام این بود تا اون باغات رو آباد کنم و همسرم که مهندس عمران بود بیشتر اوقات به دلیل مشغله ی کاری کنارمون نبود و من با پسر 2 ساله م توی خونه تنها زندگی می کردیم. گاهی اوقات ترس می اومد به سراغم اما امید من صدای تیشه ی آهنگری بود که روی آهن می کوبید و من خوشحال بودم که کس دیگه ای هم هست که داره کار میکنه و روزی شو در میاره.

این دوست مون می گفت: من و شوهرم هیچکدوم از نظر مالی توی مضیغه و تنگنا نبودیم اما پول ورای تصورات مون و هدف چیز دیگه ای بود. با تلاش و پشتکار و مداومت مون کسب و کارمون رو توسعه دادیم و هر ساله برنجهای ارگانیک تحویل مردم مون می دیم.



وقتی آسمان با همه ی وجود و قدرتش داشت خودش رو آماده می کرد تا باریدن رو شروع کنه یاد روزی افتادم که توی خیابان لب و لوچه م آویزون بود و دوست داشتم بشینم یه گوشه ای از خیابان و زار زار به حال خودم گریه کنم اما توان ایستادن نداشتم و هر قدمی که بر میداشتم انگاری صدایی از ته قبلم می گفت: "راهتو برو برگشتی وجود نداره. این راه رو باید تو هموار کنی برای خودت نه کس دیگه ای" واقعیتش به پول نیاز داشتم و مطمئن بودم برای نیازم کسی از افراد خانواده کمکی نمیکنه - چون هدفم از نظرشون مسخره بود- خیلی غمگین بودم و ساعت 2 بعدازظهر بی هدف می چرخیدم که رسیدم به کتابفروشی محبوبم. طبق عادت همیشگی داشتم جملات پشت ویترین رو که فروشنده ی خوش اخلاق با خط خوبش نوشته بود می خوندم که یک جمله نظرم رو به خودش جلب کرد:

"هر وقت تو زندگی به یه در رسیدی که یه قفل بزرگ روشه نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می زاشتن"

واقعن اون لحظه دلم قرص شد و نترسیدم از بی پولی بلکه چند راه خوب هم به نظرم رسید و تونستم پول رو به آسونی جور کنم. اصلن صدای غرش آسمون چی امروز و چه اون روز (تابستان 87) شد یه خاطره ی خوب برای من.



گاهی بعضی از صدا ها رو دوست داری بشنوی حتا با خیال شنیدنش هم آروم میشی. هر لحظه و هر جا که اون صدا هست  یک قوت قلبه حتا اگه وجود نداشته باشه خودت با همه ی وجودت میسازی برای خودت و یا اگه یه خاطره ی کوچیک باشه برات اما یه نشونه ست برای امیداری. اصلن خاصیت آدمیزادِ با صدا ها، رنگها، دیدنی ها، بوییدن ها و ... خاطره بازی کنه...



گوش کنید آهنگ بسیار زیبای فیلم کنعان از کریستف رضاعی



جمعه پاییزی

یکشنبه 23 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 15:15
من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی
پاک، روشن
مثل باران

مثل مروارید باش

فریدون مشیری


 
ادامه مطلب ...

برچسب‌ها: جمعه ی پاییزی

!!!!

پنج‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:17

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار، اشک می ریزم

مادرم می خندد، رعنا هم


دیروز یکسره از محل کار رفتم تا کمی پیاده روی کنم. هوا تاریک شده بود و شهر از نور لامپ های مغازه ها و خیابانها می درخشید. رفتم سمت گل فروشی تا یه دسته نرگس بخرم اما با یه شاخه مریم با روبان صورتی از مغازه بیرون اومدم. گل زیبای من جا خوش کرده توی یه گلدون طلقی نارنجی که نگین برام خریده بود. گذاشتمش روی میز کارم و بوش فضا رو پر کرده و سر صبحی حال آدم رو جا میاره اساسی.


پوریا عالمی کتاب جدیدش رو داده بیرون به اسم "آسانسورچی" که بمدت کمتر ازیک ماه به چاپ دوم رسیده. طنز زیبا و استفاده از اسامی شخصیتها جذابیت کتاب رو چند برابر کرده. امیدوارم بخونید و لذت ببرید.


ترسی نیست وقتی ایمان داری تیرت به هدف خاهد خورد..../ اینجا



( تعداد کل: 12 )
   1       2       3       4    >>